داستاني زيبا از هرمان هسه به يادم آمد:
زن آرزو مي كند كه كودكش را همه دوست داشته باشند. اين آرزو برآورده شده و باوجودي كه او پسر جوان بدي است، همه او را دوست دارند. تا زماني كه مرد جواني شده است، او همه چيزهايي را كه آرزوي هركسي است،
در اطراف خودش دارد. ولي چنان ناشاد است كه مي خواهد خودش را بكشد.
در اينجا آن پير فرزانه دوباره ظاهر مي شود
و اشاره مي كند كه او مي تواند يك آرزو كند.
مرد جوان آرزو مي كند به جاي اينكه همه او را دوست داشته باشند،
او همه را دوست داشته باشد.
آرزويش برآورده مي شود.
صورت زيبايش پير و زشت مي شود و تمام شهر با او مخالف مي شوند.
مردم به او سنگ مي زنند و نمي تواند غذا و لباس پيدا كند.
ولي او سرشار از عشق است و هر چيز جزيي در زندگيش
يك رابطه ي عاشقانه مي شود. تصميم مي گيرد به زيارتي برود
و يك شب سرد با همان پيرمرد روبه رو مي شود .
و پيرمرد با عشقي فراوان او را پذيرا مي شود.
زيارت كننده در آن پيرمرد آسوده مي گردد و دوباره كودكي معصوم مي گردد.
هرمان هسهHermann Hesse يكي از ذهن هاي غربي است كه به نگرش شرقي بسيار نزديك شده است. شايد هيچ كس ديگري با كيفيت او شرق را بهتر از او درك نكرده باشد.
اين داستان اشاره اي است به درك شرق از عشق: نخستين آرزويي كه آن مادر دارد اين است كه كودكش را همگان دوست بدارند.
با نگاه كردن به كلمات نخواهيد فهميد كه در پشت آن چيست.
او مرد جواني مي شود، همه چيز دارد، زيباست. او ادب خوبي ندارد، لوس بار آمده زيرا همه بي قيد و شرط دوستش دارند. ولي او راضي نيست. همچنانكه پخته تر مي شود، اوضاع چنان عوض مي شود كه مي خواهد خودكشي كند.
اين داستان تمام كساني است كه مي خواهند همه دوستشان داشته باشند.
چرا او اينگونه پريشان است؟ او بايد خوشبخت باشد. چه چيز بيشتري مي تواني بخواهي؟ ، همه دوستت دارند، علي رغم خودت.
ولي چشمي كه بينا باشد نكته اي را مي بيند: وقتي مورد عشق همه باشي، موضوع عشق مي شوي. فرديت خودت را ازدست مي دهي، يكپارچكي خودت را گم مي كني، ذهنيت خودت را ازدست مي دهي. يك شيئ مي شوي. همه تو را همچون يك قطعه ي زيباي هنري دوست دارند ، و هيچكس مايل نيست يك شيئ باشد.
اين چيزي است كه آن مادر ازياد برده بود. اين چيزي است كه ميليون ها مردم در دنيا فراموش كرده اند.
اين آرزو كاملاً خوب به نظر مي آيد، ولي عواقب آن بسيار خطرناك است: نخست اينكه تو را از اوج مرتبه ي آگاهي و ذهنيت به يك شيئ تنزل مي دهد. همه تو را دوست دارند بدون اينكه به خودشان زحمت بدهند كه آيا تو لياقت آن را داري يا نه. و تو لياقتش را نداري، به سبب بركت آن پيرمرد بوده كه همه تو را دوست دارند. عشق آنان تو را فاسد كرده است، تو ارزش آن را نداشته اي.
تو اين را درك مي كني كه ارزش و لياقت اين عشق را نداري، ولي بااين وجود مردم دوستت دارند. احساس گناه بزرگي در تو ايجاد مي شود كه خطايي روي داده است.
عشق را بايد كسب كرد. عشق كسب نشده، مانند يك گدا است ، بدون اينكه چيزي كسب كند، كاسه ي گدايي اش را پيش رويت دراز مي كند.
انسان مي خواهد همه چيز را كسب كند، مي خواهد لياقت آن را داشته باشد.
او نبايد فقط يك گدا باشد. انسان به يك شيئ تنزل يافته است، به يك گدا تنزل كرده است.
و آن پسر كسي را دوست نداشت، زير اين بخشي از آن آرزو نبود. پس مي توانيد ببينيد: او عشق را درك نمي كرد.
آن آتش بايد همزمان از هر دو سو بسوزد. او آتشي ندارد، كاملاً سرد است، همچون يخ.
او هرگز كسي را دوست نداشته است. و مي توانيد رنج فردي را كه هيچكس را دوست ندارد درك كنيد ، زيرا نمي داند كه عشق چيست. بر اساس آن آرزو، همه او را دوست دارند، ولي براساس ادراك خودش، كسي او را دوست نداشته، زيرا او احساس
عشق ورزيدن را نمي شناسد. هرگز كسي را دوست نداشته ، چگونه مي تواند عشق را بشناسد؟
بنابراين تمام عشقي كه او را دربر گرفته، بي معني است. تاجايي كه به او مربوط
مي شود، كسي او را دوست نداشته است. و او از اين آرزوي مادر پيرش خبر ندارد. حتي اگر هم باخبر بود، تفاوتي نداشت.
براي درك عشق، نخست بايد عشق بورزي. تنها آنوقت است كه عشق را درك مي كني.
ميليون ها انسان در رنج هستند: مي خواهند دوستشان داشته باشند، ولي نمي دانند چگونه عشق بورزند.
و عشق نمي تواند يك تك صدايي باشد، عشق يك گفت و گو است، گفتگويي بسيار هماهنگ. عشق زيادي بر اين مردجوان بارش دارد و بااين وجود مي خواهد خودكشي كند.
زيرا آنچه كه مردم به تو مي دهند راضي كننده نيست، چيزي كه تو به مردم مي دهي ارضا كننده است.
رضايت با گدابودن به دست نخواهد آمد، بلكه با امپراطور بودن است كه راضي مي شوي.
و عشق، وقتي كه آن را مي دهي، تو را امپراطور مي كند.
و مي تواني چنان زياد ببخشي، چنان بي نهايت كه هرچه بيشتر ببخشي، عشقت پالوده تر،
با فرهنگ تر و پرعطرترخواهد شد ، رضايت بيشتري خواهي داشت.
ولي آن مرد بيچاره در موقعيت بدي بود. همه او را دوست داشتند و او نمي دانست كه عشق چيست. و وقتي كه از اين عشق به ستوه آمد تصميم گرفت خودش را بكشد.
آن پيرفرزانه بارديگر ظاهر شد، زيرا مي دانست كه چه روي خواهد داد.
آن مادر چيزي را درخواست كرده بود ، خودش مي پنداشت كه آرزويي بزرگ كرده است، ولي براي آن پير چنين نبود. او مي دانست كه اين به خودكشي منتهي خواهد شد.
مي گويد، "مي توانم يك آرزويت را برآورده كنم."
و مي توانيد ببينيد كه آن پسر بي درنگ چه درخواستي دارد، زيرا اين چيزي است كه كسر دارد.
اين داستان بسيار روش مند است. در سطح شايد آن را درك نكنيد، ولي در زير، همه چيز بسيار به هم متصل است. دومين آرزو، چيزي است كه به شما گفته بودم.
او درخواست مي كند كه مايل نيست ديگران دوستش بدارند، مي خواهد او عاشق ديگران باشد. بااين، او نشان مي دهد كه بدون اين آرزو، نخستين آرزو بي معني بوده است.
ولي شايد در اينجا داستان برايتان عجيب باشد كه به محضي كه آن آرزو برآورده
مي شود، آن جوان زيبا به پيرمردي زشت بدل مي شود.
اين نشان مي دهد كه مردم تنها در پيري مي فهمند كه چه چيزي را در زندگي
از كف داده اند: هرگز عشق نورزيده اند. تمام زندگيشان را خواسته اند كه ديگران آنان را دوست بدارند، و هميشه در رنج بوده اند. آنان هميشه طمع كار بوده و مي خواسته اند عشق بيشتر و بيشتري به چنگ آورند.
در پايان، وقتي كه مردم آنان را ازياد مي برند، چون پير و زشت شده اند، نگاهي به تمام زندگيشان مي اندازند، كه چيزي كسر بوده و برايشان هويدا مي شود ، هرگز
نبخشيده اند، فقط خواسته اند. معمولاً، بسيار دير شده است. اينك، حتي يافتن مردمي كه بتوانند از آنان عشق دريافت كنند ممكن نخواهد بود.
و در تمام زبان ها اين اصطلاح "پيرمرد كثيف" dirty old man را داريد ، در تمام زبان ها چنين عبارتي هست ،_ زيرا در پيري، وقتي كه انسان ديگر جوان نيست و زيبا نيست و همه چيز به زشتي گراييده و آماده ي مردن است، اين ادراك طلوع مي كند كه او يك چيز را از كف داده است. براي همين است كه تمام زندگيش خالي و بي معني بوده : هرگز عشق نورزيده، هرگز نداده است. پس حالا مي خواهد مردم را دوست داشته باشد.
ولي چه كسي مي خواهد كه توسط پيرمردي زشت دوست داشته شود؟
او مشمئزكننده است. عشق او مانند شهوت به نظر مي رسد ، عشق نه، فقط شهوت مردي در حال مردن. بنابراين، اهميت داستان در اين است كه وقتي به عنوان مردي جوان و زيبا از آن پير فرزانه بركت دريافت مي كند، ناگهان پير و زشت مي شود. آرزوي او براي عشق ورزيدن مستجاب شده است.
تمام اين داستان در مورد بشريت است: اينك مي تواند عشق بورزد، ولي همه از او فرار مي كنند. مشمئزكننده شده است. صحبت كردن در مورد عشق چيزي بسيار ناممكن شده است، هيچكس حتي حاضر نيست كنارش بنشيند. او نيمه جان است و مي خواهد به تو عشق بورزد. و طبيعي است كه مي خواهد به انسان هاي زيبا و جوان عشق بورزد، و آشكار است كه پس زده مي شود.
او از يك انتهاي پاندول به انتهاي ديگر آن رفته است و هيچ افراط و تفريطي راضي كننده نيست. باديدن اين اوضاع، كه نه وقتي كه مردم دوستش داشتند راضي بوده و نه وقتي كه او مردم را دوست دارد ، زيرا اينك يافتن مردمي كه دوستشان بدارد دشوار است ،
به سفر زيارتي مي رود و براي آخرين بار با آن پير فرزانه ملاقات مي كند.
آن فرزانه مي دانست، زيرا ديالكتيك همين است: مادرش يك بخش را انتخاب كرده بود،
كه ثابت شد اشتباه بوده و او بخش ديگر را، كه بازهم خطا از كار در آمد.
هردوباهم مي توانند درست باشند، ولي نه جداگانه.
ولي حالا، باديدن اينكه هردو به خطا رفته، به نوعي ادراك ماورايي دست يافته و مي بيند كه تمام دوگانگي ها محكوم به شكست هستند.
و وقتي با آن پيرفرزانه ملاقات مي كند، آن فرزانه او را در آغوش مي گيرد و او درست مانند يك كودك معصوم مي شود ، دقيقاً همان كودكي كه مادرش براي بركت گرفتن نزدش برده بود. زندگي يك چرخش كامل انجام داده است، بازهم همچون كودكي خردسال بازگشته است.
اين نيز بسيار بااهميت است، زيرا هر شكستي در زندگي قدري ادراك مي آورد، قدري
به سوي فراسورفتن. اين همان ادراك و همان رفتن به فراسو است كه پس از مرگ به تو زايشي دوباره مي بخشد ، بارديگر همچون كودكي معصوم، يك بارديگر، فرصتي ديگر براي اينكه دوباره در همان دام قديم گرفتار نشوي.
ولي مردم بارها و بارها در همان دام هاي كهنه گير مي كنند، و يك عادت مي شود.
آن كودك معصوم پس از شكست هر افراط و تفريط خواهد آمد ، پس از شكست خوردن در هردو انتها. ولي مي تواني تمام آن بازي را دوباره ادامه بدهي.
در شرق درست مي گويند كه چرخه هاي زندگي، در همان شيارهاي شكست و همان
گودال ها و همان رنج ها بارها تكرار مي شوند ، و به نظر مي رسد كه كسي چيزي
ياد نمي گيرد!
اگر كسي واقعاً ياد بگيرد و به وراي دوگانگي ها برود، ديگر بركت آن پير فرزانه نيست،
بلكه ادراك خودت است ، از وجود خودت تراوش كرده است ، آنوقت ديگر نيازي
به تولد دوباره نيست.
اين چيزي است كه من آن را اشراق مي خوانم ، ادراك اينكه تمام افراط و تفريط ها شكست مي خورند.
در وسط بمان، دقيقاً در وسط: جايي كه پاندول ايستاده است و ساعت متوقف شده، جايي كه زمان ايستاده است ، بدون حركت، بدون خواسته، بدون هدف، بدون جايي براي رفتن، بلكه فقط در اينك و اينجا.
حالا كه چنين معصوميتي در تو برخاسته، اينك كه چنين حضوري در تو برخاسته است،
به تولدي ديگر نياز نداري. تحصيلات تو در دنيا به اتمام رسيده است.
اينك مي تواني در يك هستي گسترده تر پذيرفته شوي، با تمام بيدارها.
اين داستان قطعاً زيباست: سعي كن عميق تر وارد كاربردهايش بشوي. و هزاران هزار داستان مانند اين وجود دارند، كه مردم فقط همچون به عنوان داستان آن ها را مي خوانند.
آن ها تقريباً هميشه در داستان هاي كودكان وجود دارند، و كسي آن ها را درك نمي كند، فقط آن ها را مي خوانند.
اين داستان ها بايد توسط كساني خوانده شوند كه مراقبه مي كنند، كساني كه ديگر بچه نيستند، كساني كه قدري پخته هستند تا بتوانند معني نهان داستان را پيدا كنند.
هروقت چنين داستان هايي يافتيد، نزد من بياوريد. خرد فرزانگان در آن ها هست.