دوستي برايم نوشت كه دو روز پس از مرگ پدرش، وقتي در كنار جسد پدرش
نشسته بود ناگهان احساس كرد كه انرژي عظيمي در او برخاسته است.
در كنار يك شخص مرده چه اتفاقي مي افتد
و ما از بدن شخصي كه از دنيا رفته است چگونه بايد مراقبت كنيم؟
لحظه اي كه شخصي مي ميرد، تمام انرژي اش را تخليه مي كند. اگر تو پذيرا باشي، آن را احساس خواهي كرد. اگر در دسترس باشي و باز، احساس مي كني كه سطح انرژي تو بالا رفته است. به خيلي چيزها بستگي دارد ، چه نوع انساني مرده است؟ چگونه
انرژي اي داشته است؟ اگر انساني خشن و خشمگين بوده باشد، آنوقت بهتر است كه نزديك او نباشي، زيرا تمام خشم سركوفته اش، تمامي خشونت سركوب شده اش تخليه خواهد شد و تو بي جهت از تمام اين انرژي كه به تو وارد مي شود رنج خواهي برد.
و اين بسيار طبيعي است زيرا وقتي شخصي در حال مردن و يا مرده است، شما
خود به خود در اطراف او ساكت مي شويد ، هيچكس صدايي نمي كند و حرفي نمي زند. مرگ چنان پديده اي اسرارآميز است كه همه يكه خورده اند.
پس نخستين نكته اي كه بايد از آن آگاه باشي اين است كه بداني چه نوع انساني در حال مردن است. اگر او انساني عاشق، مهربان و پرمحبت بوده باشد و هميشه آنچه را كه داشته با ديگران سهيم مي شده است، آنوقت نزديك بودن به او و نشستن در سكوت در كنار جسد او براي شما بسيار مفيد خواهد بود. وقتي كه او بدن را ترك مي كند، اين انرژي ها در تمام اطراف او تشعشع خواهد داشت.
ولي اگر او انرژي جنسي سركوب شده داشته باشد، اگر متجاوز و يا به نوعي جنايتكار بوده باشد، بهتر است كه در نزديكي او نباشي، زيرا هرآنچه را كه او در زندگي گردآوري كرده باشد، تخليه خواهد شد. او به منزلي جديد مي رود، بنابراين تمام اثاثيه ي كهنه ي او در آن منزل قديمي باقي خواهد ماند. او نمي تواند تمام آن اثاثيه را با خودش ببرد و آن ها در اطراف او پراكنده و منتشر خواهند شد.
به دليل اين واقعيت، در هندوستان، آن سه مذهب بزرگ ، هندويسم، جينسيم و بوديسم، تصميم گرفته اند كه بدن مرده بايد هرچه سريع تر سوزانده شود تا بي جهت چيزهاي مضر را به مردم منتشر نكنند ، و بيشتر مردم چيزهاي زشت را سركوب كرده اند. بنابراين در هندوستان، فقط قديسان را نمي سوزانند، اين يك استثناء است. بدن هاي آنان را در يك مقبره ي مخصوص نگه داري مي كنند تا بدن هايشان بتواند سال ها ، گاهي صدها سال ، به انتشار امواج ادامه دهد.
ولي بدن هاي انسان هاي معمولي را بي درنگ مي سوزانند ، هرچه سريع تر ، بهتر.
ساير مذاهب تصميم گرفته اند كه بدن ها را نسوزانند و در گور قرار دهند. اين خطرناك است. اين يعني كه شما منابعي از خشم، نفرت، شهوت و آدمكشي انباشته شده را ،انواع انرژي هايي را كه از گورهاي آنان ساطع مي شود ، پنهان مي كنيد و مي توانيد آن انرژي ها را بگيريد، اين ها واگيردار هستند.
در شرق، هرگاه انسان به خود رسيده اي مي ميرد، از قبل تاريخ وفات خودش را اعلام مي كند تا تمام مريدانش بتوانند بيايند و در انرژي او سهيم شوند ، آخرين هديه اش.
او مايل است در ميان مردم خودش و مريدان خودش ، كه مي توانند او را درك كنند و پذيراي او باشند ، بميرد. و او تمامي گنجينه هاي احساس هاي زيباي خودش را بر آنان مي بارد.
در مورد انسان درحال مردن و يا مرده بايد بسيار مراقب بود.
تمثيلي باستاني وجود دارد. مردي در حال مردن بود. او چهار پسر داشت. همگي آن ها حاضر بودند. به بزرگترين پسرش گفت، "نزديك من بيا. مي خواهم پيامي به تو بدهم." ولي پسر نزديك او نمي آمد. باوجودي كه او در حال مرگ بود، بسيار خشمگين بود و گفت، "هميشه مي دانستم كه تو به هيچ دردي نمي خوري. حتي از يك مرد در حال مردن نيز نمي تواني پيامي را بگيري و من پدر تو هستم." ولي آن پسر در جاي خودش خشك شده بود و مانند مجسمه بود و حركتي نمي كرد. مرد از پسر دومش همين درخواست را كرد ولي او نيز نزديكش نشد. از پسر سوم خواست، ولي او نيز نزديك مرد نرفت. ولي پسر چهارم بسيار جوان بود و نزديك مرد رفت و پدر در گوش او زمزمه كرد، "اين هرسه خائن هستند. آنان به من خيانت كردند. حالا تو به من وفادار باش. يك كار بكن. وقتي من مردم، بدنم را تكه تكه كن و هر تكه را در خانه ي يكي از همسايگان پرتاب كن و به پليس خبر بده."
پسر گفت، "ولي چرا؟" مرد گفت، "فقط براي آرامش دادن به روح من. با ديدن آنان كه دستبند در دست دارند و به ايستگاه پليس مي روند، روح من از هميشه احساس آرامش بيشتري خواهد داشت."
آن سه پسر پدرشان را خوب مي شناختند. تمام زندگيش در حال جنگيدن سپري شده بود. او تمام روز هايش را در دادگاه سپري كرده بود. تمام زندگي او چيزي جز يك ستيز نبود. آنان از شنيدن آخرين پيام او وحشت داشتند، كه شايد چيزي خطرناك باشد و تو نمي تواني آخرين آرزوي يك انسان درحال مرگ را برآورده نكني.
و او مرد.
هرسه برادر از او پرسيدند كه پدرشان چه پيامي داده. مرد جوان گفت، "من هيچ فكر
نمي كردم كه پدرمان چنين مردي باشد. من نمي توانم اين كار را بكنم. ولي روح او در عذاب خواهد بود."
اين تمثيلي باستاني است كه مي گويد انسان هرگونه كه در تمام زندگي بوده است، در پايان آن ها را انباشته خواهد كرد و انرژي به خودي خودش خنثي است، ولي آن شكلي كه در يك انسان پيدا كرده است، بستگي به شخصيت او و تمام اعمال زندگي او دارد.
بنتBennett در زندگينامه ي خودش چنين نوشته كه پس از جنگ جهاني دوم چنان خسته بوده ، او در جنگ شركت داشته ، كه احساس مي كرد از خستگي در شرف مردن است. ولي پيش از اينكه بميرد، براي آخرين بار به ديدار مرشد خودش جورج گرجيفGeorge Gurdjieff رفت. پس براي ديدار او به پاريس رفت. وارد شد و گرجيف به او گفت، "چه اتفاقي برايت افتاده بنت؟ خيلي رنگ پريده هستي، گويي كه در حال مردن هستي. در وقت مناسبي آمده اي. فقط نزديك من بيا."
گرجيف دست هاي او را گرفت و به چشمانش خيره شد و ظرف دو دقيقه، بنت يك انرژي بسيار عظيم را در درونش احساس كرد. ولي اين فقط يك طرف قضيه است.
در عين حال، گرجيف شروع كرد به رنگ پريده شدن و بنت از اين اتفاق وحشت كرد و گفت، "بس كن، من حالم كاملاً خوب است."
گرجيف گفت، "نگران من نباش." و با زحمت به حمام رفت و در را بست و پس از ده دقيقه بيرون آمد. حالش كاملاً خوب شده بود.
بنت مي نويسد: "من هرگز فكر نمي كردم كه انرژي بتواند به اين سادگي منتقل شود."
ولي انرژي منتقل مي شود.
اين انتقال بسيار مستقيم بود و براي همين او توانست از آن هشيار شود. هر مرشدي به
راه هاي مختلف انرژي خودش را به مردمانش مي دهد ، با نگاه كردن به چشم هاي شما و با آمدن نزديك شما. او چه چيز ديگري مي تواند به شما بدهد؟
او به هرآنچه كه بتوان در زندگي دست يافت، رسيده است. اينك انرژي او فقط براي سهيم شدن است.
ولي اگر يكي از نزديكان شما در حال مردن باشد _ پدرت، مادرت، همسرت، فرزندت، دوستت... و تو مي خواهي كاري كني ، او مي ميرد و تو زنده هستي ، مي تواني در كنار آن شخص بنشيني، مي تواني دستت را روي قلب او بگذاري و يا دست هايش را در دست بگيري و فقط ساكت باشي و فقط در آرامش باشي. و اين آرامش و اين سكوت تو به او نيز منتقل مي شود. و اگر بتواني به انساني كمك كني تا در آرامش و در سكوت بميرد، عملي زيبا و ارزشمند انجام داده اي. شايد بعدها قدري احساس ضعف و خستگي كني، ولي اين چيزي نيست ، قدري كه استراحت كني، حالت كاملاً خوب خواهد شد.
بنابراين از جانب تو، مي تواني به شخص درحال مردن كمك كني تا به سطحي بهتر از زندگي حركت كند، ولي براي اين كار بايد آرامش و سكوت داشته باشي. آنوقت است كه تو در سطحي بالاتر قرار داري و انرژي مي تواند جاري شود.
انرژي همچو آب در جريان است _رو به پايين مي رود، نمي تواند سربالا برود.
بنابراين به ياد داشته باش كه انرژي در دو طرف مي تواند مبادله شود. اگر آن شخص يقيناً داراي شخصيت اهريمني باشد، بهتر است كه از او دوري كني. تو قادر نخواهي به او كمك كني. برعكس، او مي تواند به تو كمك كند! ، قدري از شيطنت خودش را به تو بدهد، تخمي در دلت، در وجودت بكارد. ولي اگر آن شخص فرد خوبي باشد، به كسي آسيبي نرسانده باشد.... نكته ي اساسي اين است كه اگر عاشق آن شخص باشي و احساسي نسبت به او داشته باشي، آنوقت مي تواني انرژي خودت را به او بريزي. فرصت خوبي است ، و آخرين فرصت است: فرصت ديگري نداري تا به او هديه اي بدهي. و هديه اي بهتر از اين نمي تواند وجود داشته باشد، زيرا اين هديه مي تواند تمامي سفر آينده ي او را تغيير دهد. اگر او در آرامش و سكوت بميرد، در سطحي والاتر زاده خواهد شد.
ولي بايد بسيار مراقب باشي. سعي نكن در حالت مراقبه بنشيني و به آدلف هيتلر كمك كني! ، اين را آزمايش نكن. اين كار وراي تو است. نمي تواني به او انرژي بدهي، او به تو انرژي خواهد داد ، و اگر تو ساكت و آرام باشي كار او راحت تر خواهد بود.
فرد بايد با شخصي كه در حال مردن است بسيار مراقب باشد، زيرا بين دو نفر شما اتفاقات زيادي مي تواند رخ بدهد.
زندگي آينده ي او مي تواند تحت تاثير قرار بگيرد و همچنين زندگي آينده ي تو ، مگر اينكه تو چنان هشيار باشي كه هيچ چيز نتواند تو را تحت تاثير قرار دهد. آنوقت مشكلي وجود نخواهد داشت، آنوقت مي تواني حتي در كنار آدلف هيتلر نيز با هشياري بنشيني و او به هيچ وجه قادر نخواهد بود به تو آسيبي برساند. شايد تو قادر باشي قدري به او كمك كني.
در ژاپن نوعي نمايش باستاني وجود دارد كه من آن را به مدت كوتاهي مطالعه كردم
و نوه Noh خوانده مي شود.
در آن، بازيگر آهسته به جلو حركت مي كند، قدم به قدم، و همزمان به دورن
متمركز مي شود و انرژي او مسيري را در پشت سرش ايجاد مي كند.
اگر تماشاگران واقعاً با او تنظيم باشند، آنان نيز مي توانند هم حركت جسماني او را ببينند و هم مسيري را كه در پشت سرش ايجاد مي كند.
شما هميشه مي گوييد كه نمي دانيد در لحظه ي بعدي كجا خواهيد بود
و اهميت نمي دهيد كه در لحظه ي بعدي كجا گام خواهيد زد.
توجه من اين است كه بتوانم به روشني هر حركت شما
و مسيري را كه در پشت سر خلق مي كنيد ببينم.
بودن با شما چه سفر شگفت انگيزي است!
ما هركجا كه جهان هستي هدايتمان كند مي رويم.
لحظه اي كه به رهاشدگي let go اعتماد كني، لحظه اي كه دست از مبارزه با
جهان هستي برداري، نيازي نيست نگران هيچ چيز باشي، جهان هستي خودش از تو مراقبت خواهد كرد.
تمام مشكل ذهن انسان اين است كه پيوسته در ستيز است و سعي دارد خلاف جريان حركت كند. دليلي وجود دارد كه ذهن چنين مي كند: فقط با مخالفت كردن است كه ذهن احساس نفس مي كند. فقط جاري شدن با جريان زندگي ، بدون هيچ مبارزه، اجازه دادن به زندگي تا تو را هركجا كه بخواهد ببرد ، نفس تو ازبين خواهد رفت. تو وجود خواهي داشت، بيش از آنچه كه اينك هستي وجود خواهي داشت ، اصيل تر، واقعي تر ، ولي احساسي از "من بودن" نخواهي داشت.
و آنوقت قادر خواهي بود ببيني كه به كجا مي روي.
حتي مسيري كه در پشت سرت خلق شده است مي تواند توسط آنان كه نفس ندارند ديده شود. حتي مي تواني جاي پاي پرندگان را كه در آسمان پرواز مي كنند ببيني. آن ها ردپايي برجا نمي گذارند، ولي اگر ذهن از نفس پاك شده باشد، تمامي وجود چنان آينه ي پاكي خواهد شد كه حتي آن جاپاها نيز در آن بازتاب مي كند.
نمايش ژاپني نوهNoh ، محصولي جانبي از تجربه ي ذن است. ذن به بسياري از چيزها تولد بخشيده است. هيچ مذهب ديگري در دنيا چنين سازنده و خلاق نبوده است. ذن هنر را آفريده است ، هنري كه كيفيت خاص خودش را دارد ، شعر آفريده است، ادبيات آفريده است، نمايشنامه آفريده است، مجسمه سازي خودش را خلق كرده است. ذن هرچه را كه آفريده باشد، بي ترديد آن علامت مخصوص مراقبه گونه بودن را برجاي گذاشته است.
ذن چيزهايي را به مراقبه تبديل كرده است كه هيچكس حتي تصورش را نمي كرده كه بتواند با مراقبه مربوط شود.
براي نمونه، شمشيربازي. چه كسي فكر مي كند كه شمشيربازي بتواند انضباطي در مراقبه باشد؟
و نمايشنامه. مذاهب ديگر تمام دنيا را به عنوان يك نمايشنامه drama تقبيح كرده اند.
ذن حتي از نمايش نيز استفاده كرده است. و اگر هنرپيشه حركت كند و تمامي انرژي اش را درست در زير ناف متمركز كند ( دو اينچ پايين تر از ناف،
نقطه ي هاراhara ، منبع حيات ما ، اگر در درون روي هارا متمركز شود و آهسته و گام به گام قدم بردارد، آنان كه در ميان تماشاچيان به قدر كافي ساكت هستند، در پشت سر او مسيري را مي بينند كه در حال خلق شدن است. انرژي او به سمت جلو حركت مي كند و از خودش نوعي اثر برجاي مي گذارد كه فقط توسط كساني قابل ديدن است كه قدري ظرفيت هشياري همراه با سكوت داشته باشند. تمام اين نمايش بسيار زيباست. مانند هيچ نمايشي در دنيا نيست، آنان تمام شخصيت را تغيير داده اند و به آن قداست بخشيده اند. تماشاچيان در يك سالن نمايش ننشسته اند، بلكه در يك معبد هستند و هنرپيشگان فقط بازي نمي كنند، مشغول مراقبه هستند.
نقاشي ذن و يا شعر ذن نيز همين كيفيت را دارند.
ذن هر هنري را لمس كرده باشد، تمامي معني آن را دگرگون ساخته است. هيچ مذهبي قادر به اين كار نبوده است. درواقع، هيچ مذهبي آفريننده نبوده است. تمام آن ها ويرانگر بوده اند.
ذن خود عصاره ي خلاقيت است. مي تواني هركاري انجام دهي و بااين وجود عمل تو
مي تواند مقدس باشد. مسئله اين نيست كه چه عملي انجام مي دهي، مسئله اين است كه آيا آن عمل را با هشياري انجام مي دهي يا با ناهشياري.
آنان تمامي مسئله را جابه جا كرده اند. هر مذهبي مي پندارد: "اين غلط است، آن درست است. چنين كن، چنان نكن......." آن ها به اعمال خاصي اشاره مي كنند كه نادرست و خطا هستند و برخي اعمال ديگر كه درست و ثواب هستند ،
چيزي كه بسيار بچه گانه است، زيرا يك عمل مي تواند در يك فضاي درست باشد و همان عمل در فضايي ديگر مي تواند خطا باشد.
نمي تواني به هيچ عملي مهر درست يا غلط بزني. آنوقت چگونه مي تواني تصميم بگيري كه چه چيزي اخلاقي است و چه چيز غيراخلاقي، چه بايد كرد و چه نبايد كرد؟
ذن به سادگي مي گويد، "فقط هشيار باش، در هر عملي كه انجام مي دهي. اگر در حين انجام آن، هشياري ات دست نخورده باقي ماند، آن عمل درست است. اگر مجبور شوي هشياري ات را از دست بدهي ، تنها در آنصورت مي تواني آن را انجام دهي ، آنوقت آن عمل خطاست."
نقطه ي تعيين كننده به دورن منتقل شده است، نه به عينيت، بلكه به ذهنيت تو مرتبط است.
و همين را در اينجا كه با من هستيد بايد درك كنيد ، هيچ عملي به خودي خودش درست يا خطا نيست، هيچ فردي خوب يا بد نيست. تمامش به هشياري بستگي دارد.
به ياد يكي از عرفاي بزرگ ناگارجونا Nagarjunaافتادم. او عادت داشت برهنه زندگي كند. او فقط يك كاسه ي گدايي داشت، اين تنها دارايي او بود. ولي تا جايي كه به هوشمندي مربوط است، شايد او بزرگترين نابغه اي بوده كه روي اين زمين زندگي كرده است ،تيزهوشي او با هيچكس قابل قياس نيست. شاگردانش پادشاهان بزرگ، ملكه ها و فيلسوفان بزرگ بودند.
يكي از ملكه ها بسيار به او ارادت داشت و وقتي كه او از پايتخت آن ملكه ديدار مي كرد، برايش كاسه اي طلايي با تكه هاي الماس ساخته بود.
وقتي كه براي گدايي كردن به كاخ آن ملكه وارد شد، ملكه به او گفت، " نخست از تو تقاضايي دارم."
ناگارجونا گفت، "تو از مردي برهنه كه چيزي جز يك كاسه ي گدايي ندارد چه تقاضايي داري؟"
ملكه پاسخ داد، "همان كفايت مي كند. من فقط همان كاسه ي گدايي را از تو مي خواهم."
مرد گفت، "مي تواني آن را برداري."
ملكه گفت، "اين فقط نيمي از تقاضاي من است. من آن را عوض مي كنم و تو بايد كاسه ي گدايي مرا بگيري!"
ناگارجونا گفت، "مشكلي نيست، هركاسه ي گدايي كفايت مي كند."
او ابداً نمي دانست كه آن زن چه چيزي را پنهان كرده است. آن كاسه اي بود تمام طلا با قطعات درشتي از الماس هاي پرارزش.
ناگارجونا آن كاسه را گرفت. همانطور كه به سمت مخروبه ي معبدي مي رفت كه در آن زندگي مي كرد، دزدي او را ديد و باورش نمي شد. آن كاسه ي گدايي همچون ستاره
مي درخشيد و او مردي برهنه بود: "اين كاسه ي مرصع و زيبا در دست اين فقير برهنه چه مي كند؟ و او تا چه مدت مي تواند آن را نگه دارد؟ كسي اين را از او خواهد گرفت، پس چرا من نگيرم؟"
او ناگارجونا را تعقيب كرد. ناگارجونا داخل اتاقي شد كه سقفي نيمه داشت و فقط ديوارهايي باقي مانده بود. تمامي آن معبد ويرانه بود و آن اتاق فقط يك پنجره به بيرون داشت و آن دزد در پشت آن پنجره پنهان شد و مي دانست كه راهبان بودايي فقط يك بار در روز غذا مي خورند. حالا او غذا مي خورد و قدري مي خوابد ، يك چرت كوتاه و همان وقتش است. كسي در اين حوالي نيست و او مي تواند كارش را بكند.
ولي ناگارجونا پيش از اينكه به آن دزد فرصتي بدهد كه آن را بدزدد، غذايش را خورد و آن كاسه را از پنجره به بيرون پرتاب كرد. كاسه كنار پاي دزد افتاد و او باورش نمي شد. او واقعاً يكه خورد. براي لحظه اي نمي توانست فكر كند كه چه كند: "اين چه نوع مردي است؟ او غذايش را خورده و اين كاسه ي بسيار قيمتي را مانند يك شيئ بي فايده بيرون انداخته ، و دقيقاً جايي كه من نشسته ام!"
دزد ايستاد و از ناگارجونا پرسيد: "مي توانم به داخل بيايم و فقط يك سوال كنم؟"
ناگارجونا گفت، "براي اينكه تو را به داخل بياورم، مجبور شدم كاسه را به بيرون پرتاب كنم. بيا تو. آن كاسه مال تو است. نگران نباش. من آن را به تو بخشيدم تا تو يك دزد نباشي. اين يك هديه است. من مردي فقير هستم. من هيچ چيز ديگري ندارم، فقط آن كاسه را داشتم و مي دانم كه نمي توانم براي مدتي طولاني آن را نگه دارم، زيرا من مجبورم بخوابم و كسي آن را از من خواهد ربود. و تو خيلي دردسر كشيده اي و مرا از پايتخت تا اينجا تعقيب كرده اي و من شاهد آن بوده ام. و روز تابستاني گرمي است. لطفاًُ هديه ي مرا رد نكن و آن را بگير."
دزد گفت، "تو مرد عجيبي هستي. آيا نمي داني كه چه ارزشي دارد؟"
ناگارجونا گفت، "از زماني كه خودم را شناخته ام، هيچ چيزي قيمتي نيست."
دزد نگاهي به ناگارجونا انداخت و گفت، "پس هديه اي ديگر به من بده: چگونه خودم را بشناسم كه در قياس با آن، اين كاسه ي قيمتي بهايي نداشته باشد؟"
او گفت، "بسيار ساده است."
ولي دزد گفت، "پيش از اينكه چيزي بگويي، مي خواهم خودم را معرفي كنم. من يك دزد بسيار مشهور هستم."
ناگارجونا گفت، "چه كسي نيست؟ به اين چيزهاي پيش پاافتاده توجه نكن.در اين دنيا همه دزد هستند زيرا هركسي برهنه زاده مي شود و آنوقت هر كسي چيزهايي دارد. همگي دزد هستند، پس نگران نباش. براي همين است كه من برهنه زندگي مي كنم. كاملاً خوب است. هركاري كه مي كني، آن را خوب انجام بده. فقط يك نكته را رعايت كن: وقتي مشغول دزدي كردن هستي، هشيار باش، گوش به زنگ باش، مشاهده گر باش. اگر مشاهده گري را از دست مي دهي، آنوقت دزدي نكن. اين يك قانون ساده براي تو است."
دزد گفت، "اين خيلي ساده است. چه وقت مي توانم بازهم تو را ببينم؟"
او گفت، "من دوهفته در اينجا خواهم بود. مي تواني هر روزي كه خواستي بيايي، ولي نخست اين را امتحان كن."
دزد براي دو هفته امتحان كرد و دريافت كه اين دشوارترين كار در دنيا است. يك شب حتي وارد قصر شد و در خزانه را باز كرد، ولي وقتي سعي كرد چيزي را از آن بردارد، احساس كرد كه هشياري اش را از دست داده است. و او مردي با صداقت بود. پس آن را سرجاي خودش گذاشت ، نتوانست آن را بردارد. ولي اين كاري دشوار بود: وقتي كه هشيار بود، آنوقت ميلي براي برداشتن چيزي وجود نداشت و وقتي كه هشيار نبود،
مي خواست تمام آن خزانه را بردارد.
عاقبت دست خالي نزد ناگارجونا بازگشت و گفت، "تو تمام زندگي مرا مختل كرده اي. اينك نمي توانم دزدي كنم."
ناگارجونا گفت، "اين مشكل من نيست. حالا مشكل تو است. اگر مي خواهي دزدي كني، بايد هشياربودن را فراموش كني."
ولي دزد گفت، "آن چند لحظه ي هشياري بسيار باارزش بودند. من هرگز چنين احساس آسودگي نكرده بودم و هرگز چنين آرامش، سكوت و سروري احساس نكرده بودم. تمامي خزانه ي پادشاه در قياس با آن هيچ بود."
"حالا مي فهمم منظورت چه بود وقتي كه گفتي از وقتي كه خودت را شناخته اي هيچ چيز باارزش نيست. من فقط چند قطره از آن شهدي را چشيدم كه تو مي بايد پيوسته در حال نوشيدن آن باشي. آيا به من اجازه مي دهي كه مريد تو باشم و تو را دنبال كنم؟"
ناگارجونا گفت، "من از همان روز اين را مي دانستم. از همان وقتي كه مرا دنبال كردي تو را مشرف كردم. تو در اين فكر بودي كه چگونه آن كاسه را از من بربايي و من در اين فكر بودم كه چگونه تو را بربايم. ما هردو همكار هستيم!"
هرگز نگران هيچ چيز نباش، فقط يك چيز، تنها يك چيز تمام دين را تشكيل مي دهد و آن هشياريawareness است، و آنوقت قادر خواهي بود ببيني كه زندگيت به كجا مي رود. و قادر خواهي بود كه احساس كني اين تنها راه راحت بودن و هماهنگ شدن با جهان هستي است، تنها راه حل شدن در جهان هستي.
بنابراين فقط يك چيز را به ياد داشته باش، هركاري كه انجام مي دهي ، شايد يك نمايشنامه باشد، شايد آشپزي در آشپزخانه باشد، شايد ظرف شستن باشد.
يك مريد آلماني داشتم به نام گوناكارGunakar. او براي رسيدن به اشراق بسيار عجله داشت، درست مانند هر آلماني ديگر! وقتي كه با من بود، البته نمي توانست به اشراق برسد، زيرا من آنجا بودم و او نمي توانست ادعاي رسيدن به اشراق را داشته باشد، او
مي دانست كه به اشراق نرسيده است، ولي وقتي كه به آلمان رفت، در آنجا اعلام كرد كه به اشراق رسيده است. و او شروع كرد به نامه نوشتن به رهبران دنيا: رهبران مذهبي، نمايندگان سازمان ملل، روساي جمهور و نخست وزيران كه چگونه مي توان دنيا را متحول كرد. و كسي به من اطلاع داد كه گوناكار به اشراق رسيده است.
من او را فراخواندم و وقتي نزد من بازگشت از او پرسيدم، "گوناكار، آيا درست است؟"
او گفت، "درست نيست، ولي وقتي به آلمان مي روم، وسوسه بسيار عظيم است _- زيرا در قياس با ساير آلماني ها كه هيچ چيز از اشراق نمي دانند، من مي توانم چنين ادعايي داشته باشم. ولي هروقت به اينجا مي آيم اشراق خودم را از دست مي دهم! در آلمان اشراق را نگه مي دارم!"
او سه يا چهار بار به اشراق رسيد و از اشراق به در آمد! آنوقت براي چند سالي كه در آمريكا بودم ، تقريباً پنج سال ، از او خبري نداشتم. نگران بودم كه نكند واقعاً
به اشراق رسيده باشد و مي ترسد كه نزد من بيايد. ولي نه، واقعيت چيز ديگري بود. همين دو روز پيش بود كه كسي به من خبر داد كه او گوناكار را ديده است كه در جمع سالكان در آلمان مشغول ظرف شستن بوده.
و آن شخص مي دانست كه او بارها به اشراق رسيده است! از او پرسيده بود، "چه اتفاقي براي اشراق تو افتاده است؟"
او پاسخ داده بود، "فراموشش كن. من فقط يك ظرف شو هستم. از اين حرف هاي
بي معني با من نزن."
همين هشياري ممكن است او را روزي به اشراق برساند ، "وقتي كه ظرف مي شويم، يك ظرف شو هستم. وقتي كه زمين را تميز مي كنم، يك نظافتچي هستم، وقتي كه غذا
مي پزم، يك آشپز هستم."
هر لحظه، هركاري كه انجام مي دهي، با هشياري تمام انجامش بده، با تماميت، با شدت، با عشق. و طوري انجامش بده كه گويي بزرگترين كار در دنياست. از آن يك هنر بساز،
تا هرلحظه از زندگيت، زندگي يك هنرمند باشد.
اشراق خودش به خودي خود خواهد آمد، بدون اينكه حتي در بزند. روزي ناگهان خواهي ديد كه خوشي تو، شعف تو، هرگز تو را ترك نمي كند، چه بيدار باشي و چه در خواب، در درون تو وجود دارد. روزهاست كه احساس رنج نكرده اي، روزها است كه دردي نكشيده اي، روزهاست كه عصباني نشده اي و احساس حسادت و رقابت نداشته اي، روزهاست كه احساسي از "من بودن" به تو دست نداده است.
تمام كار اين مدرسه ي عرفاني همين است: تا اجازه دهد كه نفست محو شود و به تو كمك كند تا در يك هماهنگي عميق با جهان هستي قرار بگيري.
من نمي توانم بين تخيل و واقعيت تمايز ببينم. مي توانم گمان كنم كه هنوز واقعيت را
نمي شناسم، پس چرا از تماشاي تمام فيلم بدون تلاش براي تمايز لذت نبرم؟
يا كه لازم است كه از تمايز بين تخيلات و واقعيت آگاه باشم؟
مسئله اين نيست كه بين تخيل و واقعيت تمايز بگذاري.
تخيل آن چيزي است كه اگر از آن آگاه و هشيار شوي، ازبين مي رود.
واقعيت آن چيزي است كه اگر از آن آگاه و هشيار شوي، واقعي تر مي شود. نمي تواني بين اين دو تمايز بگذاري زيرا كه اين دو هرگز دريك زمان حاضر نيستند.
و نيازي نيست كه نگرانش باشي. تنها كاري كه تو بايد انجام دهي اين است كه فقط تماشگر باشي. هرآنچه كه از تجربه ات گذر مي كند ، افكار، احساسات ، نگذار كه بدون مشاهده شدن بگذرند، و اينگونه، غيرواقعي به خودي خودش ازبين خواهد رفت. تخيلات نمي تواند با چشمان مشاهده گر رويارو شود، فقط واقعيت باقي خواهد ماند.
بنابراين، براي مشاهده گر، فقط واقعيت است كه وجود دارد.
براي كسي كه در خواب است، فقط غيرواقعي وجود دارد.
و اين دو هرگز باهم ديدار نمي كنند، بنابراين مسئله ي تمايز به وجود نمي آيد. چنين نيست كه بتواني واقعيت را در يك طرف قرار دهي و تخيل را در طرف ديگر و مقايسه كني يا تفاوتي بين اين دو پيدا كني.
براي نمونه، در اين اتاق، يا نور وجود دارد و يا تاريكي. نمي تواني ترتيبي بدهي كه هردو را داشته باشي. تاريكي درست همچون روشنايي به نظر مي آيد، ولي واقعيت نيست، زيرا نمي تواني با آن كاري انجام دهي. نمي تواني آن را وارد كني، نمي تواني آن را بيرون ببري، نمي تواني آن را به قطعاتي كوچك تقسيم كني، هيچ كاري با آن
نمي تواني بكني.
فقط كافي است شمعي روشن را بياوري و تاريكي ناپديد مي شود. چنين نيست كه تاريكي از در بيرون رفته باشد و يا از پنجره فرار كرده باشد. مي تواني تمام درها و پنجره ها را باز يا بسته نگه داري، در هردو صورت تاريكي را پيدا نخواهي كرد.
نور واقعي است زيرا همه كار با آن مي تواني انجام دهي. مي تواني نور را وارد كني، مي تواني آن را بيرون ببري. مي تواني شمعي روشن كني، مي تواني آن را خاموش كني. نور يك واقعيت است. تاريكي فقط يك نبود است ، نبود نور.
نور، حضور است و تاريكي، غيبت. تخيل حتي يك غيبت هم نيست، فقط فكري در ذهن تو است فقط امضايي است روي آب ، حتي آن را كامل نكرده اي، ازبين رفته است.
بنابراين نگران اين تمايزات ظريف نباش. در عوض، فقط هشيار باش كه سايه ها ناپديد خواهند شد ،غيرواقعي، تجربه هاي تخيلي ازبين خواهند رفت، و فقط آنچه كه در آگاهيت باقي مي ماند و هرچه بيشتر آكاه تر مي شوي بيشتر روشن مي شود، آن درست است، آن واقعي است، آن طبيعت جهان هستي است.
باوجودي كه شما تقريباً روشن ضمير زاده شده ايد،
وقتي به داستان هاي زندگي شما در قبل گوش مي دهم،
هرگز اين احساس را نمي گيرم كه شما خودتان خويش را يك سالك روحاني ديده باشيد.
آيا دنبال رسيدن به اشراق بوديد، يا كه اشراق محصولي جانبي از اين پيمان راسخ بوده كه هرگز در مورد چيزي كه احساس مي كنيد حق است، سازش نكنيد؟
چيزهايي هستند كه نمي توان آن ها را مستقيماً جست. هرچه چيزي باارزش تر باشد، بايد بيشتر به طور غيرمستقيم واردش شوي. درواقع، بايد كاري ديگر انجام دهي كه موقعيت حول و حوش تو را آماده سازد_ كه در آن موقعيت،
چيزهايي مانند اشراق وحقيقت بتوانند رخ بدهند.
تو نمي تواني براي جستن و يافتن حقيقت جايي بروي. كجا خواهي رفت؟ كابل Kabul؟ كولوماناليKulu-Manali؟ كاتماندوKathmandu ؟ گوآGoa ؟.... و سپس بازگشت
به وطن؟ تمام جويندگان حقيقت اين مسير را مي روند و وقتي به وطن بازمي گردند،
بيش از هميشه احمق به نظر مي رسند. آنان هيچ چيز نيافته اند.
براي جستن حقيقت به كجا مي روي؟ راه را نمي شناسي، نقشه اي وجود ندارد، هيچ جهتي در دسترس نيست. هيچكس نمي داند امكان دريافتن حقيقت چيست، كجاست و چه وقت است.
جوينده ي واقعي حقيقت هرگز در جست و جوي حقيقت نيست. برعكس، او مي كوشد خويش را از هرگونه ناحقيقت، بي اصالتي و بي صداقتي پاك و تميز كند ، و زماني كه قلبش آماده باشد، پاك باشد، آن ميهمان فرا مي رسد.
تو نمي تواني ميهمان را پيدا كني، نمي تواني دنبال او بروي. او خودش نزدت مي آيد، تو فقط بايد آماده باشي. بايد در آن موقعيت درست باشي.
من هرگز به آن معني كه شما درك مي كنيد، روحاني نبوده ام. من هرگز به معبد و كليسا نرفته ام يا كه متون مقدس را بخوانم يا براي يافتن حقيقت، آداب و مراسمي خاص به جا بياورم يا اينكه به خداوند دعا و نيايش كرده باشم. روش من ابداً اينگونه نبوده است. بنابراين قطعاً مي توانيد بگوييد كه من هيچ كار روحاني انجام نمي دادم. ولي در نظر من روحاني بودن معنايي كاملاً متفاوت دارد. روحاني بودنspirituality به فرديتي با صداقت نياز دارد. هيچ گونه وابستگي مجاز نيست. روحاني بودن براي خودش يك آزادي
مي آفريند، به هر قيمتي. روحاني بودن هرگز در جمعيت رخ نمي دهد، بلكه در تنهابودن رخ مي دهد، زيرا جمعيت ها هرگز به هيچ حقيقتي دست نيافته اند. حقيقت فقط در تنهابودن افراد يافت شده است.
بنابراين روحاني بودن من، معنايي كاملاً متفاوت با روحاني بودن شما دارد. داستان هاي دوران كودكي من ، اگر بتوانيد آن ها را درك كنيد ، به نوعي به تمام اين كيفيت ها اشاره دارد. هيچكس نمي تواند اين ها را روحاني بخواند. من آن ها را چنين مي خوانم، زيرا به نظر من آن ها هرچه را كه انسان طلب مي كند بخشيده اند.
وقتي كه به داستان هاي دوران كودكي من گوش مي دهيد، بايد سعي كنيد در آن دنبال برخي از كيفيت ها باشيد ، نه فقط داستان، بلكه يك معناي ذاتي در آن، كه همچون نخي از ميان تمام خاطرات من عبور مي كند.
در نظر من، روحاني بودن فقط به معني يافتن خويشتن است. من هرگز به كسي اجازه نداده ام تا از جانب من چنين كاري بكند ، زيرا اين كاري است كه هيچكس نمي تواند آن را ازجانب تو انجام دهد. تو بايد آن را شخصاً انجام دهي.
و نمي تواني مستقيماً نيز چنين كني. بايد يك محيط خاص ايجاد كني كه در آن محيط، اين امر صورت بگيرد.
اشراق، رهايي، بيداري، دريافتن... تمام اين ها يك واقعه هستند.
تمام اين واژه ها مطلقاً به يك چيز اشاره مي كنند و آن چيز، يك رخدادa happening است.
همين در بسياري از مردم توليد ترس مي كند: "اگر يك واقعه است، آنوقت ما چه
مي توانيم بكنيم؟ هروقت اتفاق بيفتد اتفاق خواهد افتاد." چنين نيست. اين ها رويداد هستند، ولي تو مي تواني كارهاي زيادي انجام دهي كه زمينه را براي آن واقعه مهيا كند. براي كساني كه درك نمي كنند، اين آماده سازي زمينه شايد به نظر روحاني نرسد.
ولي بايد روحاني باشد، زيرا كه اشراق رخ داده است.
هدف اثبات مي كند كه هروسيله اي كه مورد استفاده قرار كرده اساساً درست بوده است.
اين همان مقصدي است كه اثبات مي كند راهي كه پيموده شده، درست بوده است.
آيا شما توصيه كرديد كه اينك زمانش فرارسيده تا من عواطف منفي خودم را زندگي كنم،
زيرا كه در گذشته من هرگز به خودم اجازه نداده ام تا آن ها را در حضور ديگران نشان دهم ؟ تجربه ي سال ها پيش خودم را در يك گروه به ياد مي آورم كه يكي از تمرينات آن، بيان كردن هر احساسي كه توصيه مي شد، به روش خود بود،
و من قادر نبودم هيچ چيز به جز خشم را بيان كنم.
شايد حتي نمي دانستم كه چنين احساس هايي وجود هم دارند!
حتي خودآگاهانه به خودم اجازه نمي دادم قبول كنم كه چنين عواطفي وجود دارند.
من سعي دارم قطعه هاي اين معما را كنار هم بگذارم . آيا در خط هستم؟
آرپيتا Arpita، اول يادت باشد كه مرا سوء تفاهم نكني. من گفته ام: "عواطف منفي خود را بيان كنيد." ولي نگفته ام : "در حضور ديگران."
چيزها اينگونه به انحراف كشيده مي شوند.
حالا، اگر از كسي عصباني هستي و شروع كني به بيان خشم خودت، آن شخص يك گوتام بودا نيست كه ساكت بنشيند. او مجسمه اي مرمرين نيست، او نيز كاري خواهد كرد. تو بيان خشم مي كني و او بيان خشم مي كند.
اينگونه خشم بيشتري در تو ايجاد مي شود ، و اين خشم يا خشونت، از سوي ديگر نيز همين ها را توليد مي كند و با كينه ورزي. و آنوقت احساس مي كني كه بيشتر پيشرفت كرده اي، زيرا كه خشمت را بيان كرده اي!
آري، به شما گفتم كه بيان كنيد ، ولي منظورم در حضور ديگران نيست.
اگر احساس خشم داري، به اتاقت برو، در را ببند، بالش را بزن، دربرابر آينه بايست، برسر تصوير خودت فرياد بكش: چيزهايي را بگو كه هرگز به هيچكس نگفته اي و هميشه مي خواسته اي بگويي. ولي اين بايد پديده اي خصوصي باشد، وگرنه پاياني برايش نيست. چيزها در دايره مي چرخند و ما مي خواهيم به آن ها پايان بدهيم.
بنابراين لحظه اي كه احساسي منفي نسبت به كسي داري، آن فرد ديگر، مسئله نيست. مسئله اين است كه تو يك انرژي معين از خشم در خود داري. اينك اين خشم بايد در كائنات محو و ذوب defuse شود. تو نبايد آن را در درون خودت سركوب كني.
بنابراين هروقت مي گويم بيان كن، هميشه منظورم در خلوت است، در تنهابودن خودت است. اين يك مراقبه است، نه يك جنگ. اگر احساس اندوه داري، در اتاقت بنشين و تا جايي كه مي تواني احساس اندوه داشته باش ، نمي تواند آسيبي بزند. واقعاً غمگين باش و ببين چقدر مي پايد. هيچ چيز براي هميشه باقي نمي ماند، به زودي مي گذرد.
اگر احساس گريستن داري، گريه كن ، ولي در خلوت خودت.
اين احساس ها ربطي به ديگري ندارند. همه چيز مشكل تو است، چرا آن را عمومي كني؟
و اگر در حضور ديگران بيان كني، نه تنها كمكي نخواهد كرد، بلكه آن را افزايش خواهد داد.
بنابراين، هر روز، پيش از اينكه به خواب بروي، در تختت بنشين و انواع كارهاي
ديوانه وار بكن كه هميشه مي خواستي انجام بدهي: كارهايي كه مردم وقتي خشمگين يا خشن هستند و ويرانگر هستند انجام مي دهند. و اين به آن معني نيست كه نسبت به چيزهاي بسيار پرارزش ويرانگر باشي: فقط پاره كردن روزنامه و ريز ريز كردن آن و پراكندنش در همه جا! همين كفايت مي كند.
مي تواني چيزهاي بي ارزش را نابود كني ، ولي همه چيز بايد در خلوت خصوصي خودت انجام شود، تا وقتي كه بيرون مي آيي، تازه و شاداب بيرون بيايي.
اگر مي خواهي كاري در حضور ديگران انجام دهي، آن كاري را كه آن قبايل بدوي انجام مي دادند انجام بده. مي تواني نزد كسي كه از او خشمگين هستي بروي و به او بگويي، "من در خلوت خودم از تو خيلي عصباني بودم. سرت داد كشيدم، به تو فحش دادم. چيزهاي زشتي به تو گفتم. لطفاً مرا ببخش. ولي تمامش در خلوت و تنهايي خودم بوده، چون كه اين مشكل من بود، ربطي به تو نداشت. ولي به نوعي به سمت تو جهت داشت و تو از اين آگاه نيستي، بنابراين نياز به عذرخواهي هست."
اين كار را بايد در حضور جمع انجام داد. اين به مردم كمك مي كند تا به يكديگر كمك كنند. و آن شخص عصباني نخواهد شد، خواهد گفت، "نيازي به عذرخواهي نيست. تو كاري با من نكرده اي. و اگر احساس پاك شدن مي كني، تمرين خوبي بوده است."
ولي منفي بودن هايت و زشتي هايت را به حضور ديگران نياور، وگرنه براي حل مشكلات جزيي، مشكلاتي بزرگتر مي آفريني.
واقعاً بسيار دقت كن. هرچيز منفي بايد در خلوت صورت بگيرد، در تنهايي خودت. و اگر مي خواهي جمله اي در حضور ديگران درآن مورد بگويي ، زيرا شايد كسي در فكرت بوده كه از او متنفر بوده اي و در حال پاره كردن روزنامه او را كشته اي ، نزد او برو و طلب بخشش كن.
و در اينجاست كه مي تواني تفاوت مرا با اين به اصطلاح درمانگران غربي ببيني. درمان آنان موقتي است. ولي وقتي كه يك بار و براي هميشه فهميدي كه هر مشكلي مال خودت است، پس بايد هم در خلوت خودت حل بشود.
ملافه ي كثيف خودت را در حضور ديگران تميز نكن. نيازي نيست. چرا بي جهت ديگران را درگير مي كني؟ چرا بي جهت چهره اي زشت از خودت مي سازي؟
به ياد داستان بسيار عجيبي افتادم. گردهمايي بزرگي برپا بود: يك كنفرانس جهاني از روانشناسان، روانكاوان و درمانگران از هر مكتبي كه با ذهن انسان سروكار داشت. يكي از روانكاو هاي بزرگ داشت مقاله اش را مي خواند، ولي نمي توانست بخواند زيرا
توجه اش دايم به يك زن روانكاو جوان و زيبا بود كه در صف جلو نشسته بود و مردي پير و زشت مشغول بازي كردن با سينه هاي آن زن بود و زن جوان ابداً ناراحت نبود.
روانكاو نمي توانست مقاله را بخواند. سعي كرد آن زن جوان و پيرمرد را زير جزوه اش از ديد پنهان كند، ولي به ياد نمي آورد كه كدام خط را مي خوانده است! و عاقبت چنان قاطي كرده بود كه عاقبت گفت، "اين غيرممكن است!"
كنفرانس نتوانست بفهمد كه چه چيز غيرممكن است و او چرا اينگونه رفتار مي كند. او يك انديشمند مشهور بود و امروز مسخره رفتار مي كند. او نيمي از جمله اي را مي خواند و سپس ادامه ي آن چيزي را مي گفت كه ابداً ربطي به آن نداشت و آنوقت مي رفت به صفحه ي بعدي و حالا مي گويد، "چنان قاطي شده كه نمي توانم...."
و او ابداً به آن زن كه در جلويش نشسته بود نگاه نمي كرد.
شخصي برخاست و گفت، "موضوع چيه؟ چرا مثل احمق ها رفتار مي كني؟"
مرد گفت، "من مثل احمق ها رفتار نمي كنم، اين خانم جوان هيچ كاري نمي كند و آن مرد پير و زشت دارد با سينه هاي او بازي مي كند."
زن جوان گفت، "ولي اين مشكل تو نيست. تو بايد مقاله ات را بخواني. حتي من هم اين را مشكل خودم نمي دانم. اين مشكل او است، پس چرا من نگرانش باشم؟"
"او نيروي جنسي خودش را سركوب كرده است: شايد او نتوانسته بوده براي مدت كافي
سينه ي مادرش را داشته باشد. و او هنوز هم در اين سن... شايد هشتاد سال داشته باشد.... و او به من آسيبي نمي زند. و اين مشكل من نيست، پس چرا مانعش شوم؟ و اين مشكل تو هم نيست: چرا تو مختل شدي؟ اين فقط مشكل او است. او بايد تحت روان درماني قرار بگيرد ، و او خودش يك روانكاو بزرگ است. در واقع، او استاد من است."
ولي آنچه كه آن زن گفت، "كاري كه او مي كند مشكل من نيست،" به يك شخصيت بسيار تماميت يافته نياز دارد، يك ديدگاه قاطع و روشن كه حتي با وجودي كه كاري با او انجام مي شود، مشكل آن مرد است و نه خود او.
آن زن ادامه داد، "چرا من بايد ناراحت شوم؟ به نظر مي رسد كه اين مرد بيچاره از همان ابتداي كودكي رنج كشيده و هرگز فرصتي نيافته است... و حالا تقريباً پايش لب گور است. اگر من بتوانم به او قدري رضايت بدهم، ضرري وجود ندارد. ابداً به من آسيبي نمي زند ، ولي من تعجب مي كنم كه چرا تو نتوانستي مقاله ات را بخواني. به نظر مي رسد كه در پشت سر اين پيرمرد، خودت ايستاده اي. تو نيز همين مشكل را داري."
و اين واقعيت بود. آن روانكاو نيز همين مشكل را داشت. وگرنه چيزي نبود كه او نگرانش باشد. او بايد مقاله اش را مي خواند و مي گذاشت آن پيرمرد هم هركاري دلش مي خواست انجام بدهد. و اگر آن زن جوان مانع او نيست و توجهي به آن ندارد، ربطي به او ندارد.
اگر مردم بتوانند مشكلاتشان را براي خودشان نگه دارند و آن را در همه طرف پراكنده نكنند.... زيرا در اينصورت مشكلات بزرگ نمايي مي شوند.
حالا، آنچه اين پيرمرد نياز دارد فقط يك شيشه ي شيرخوري نوزادان است، تا شب در تنهايي خودش بتواند از آن شيشه، شير گرم بمكد و لذت ببرد. و در تاريكي، چه نوك پستان باشد و چه يك قطعه لاستيك، تفاوتي ندارد. آنچه كه آن مرد نياز دارد يك شيشه شير كوچك است تا هرشب بمكد تا بتواند در آرامش و بدون مشكل بميرد. ولي او آن مشكلات را
به روي اين زن بيچاره پرتاب مي كند كه ربطي به او ندارد.
و نه تنها اين: كسي هم كه مطلقاً از اين ميان دور است مختل مي شود، زيرا او نيز همين مشكل را دارد.
مشكلات شخصي خودت را براي خودت نگه دار. هيچ نوع درمان گروهي كمك زيادي نخواهد كرد، زيرا هركاري كه در گروه انجام مي دهي نمي تواني در جامعه انجام دهي.
و گروه نمي تواند تمام زندگيت بشود، آنوقت هرگاه بيرون از گروه باشي دوباره در همان دردسر خواهي بود.
آنچه من به تو مي دهم يك فن ساده است كه خودت بتواني به آساني انجام دهي. ناخودآگاهت را پاك كن و با مردم ديگر به دنياي بيرون بيا ، با چهره اي نرم تر، چشماني تميزتر، كردارهاي انساني تر.
بنابراين همه چيز درست است، آرپيتا، فقط مرا بد درك نكن. تو از واژه "عموم"public استفاده كردي.
اين ربطي به ديگران ندارد، مشكل تو است. چرا به ديگران زحمت بدهي؟ آن ها مشكلات خودشان را دارند. بگذار آنان هم در خلوت خودشان با مشكلاتشان ور بروند.
احساس هايت را بيان كن. راه هايي را براي بيان كردن پيدا كن كه تا حد ممكن اقتصادي و ارزان باشند ، ولي هميشه در تنهايي خودت، تا فقط خودت زشتي آن چيزهايي را كه بيرون مي ريزي بداني.
آيا پيش از رسيدن به اشراق از زندگاني هاي پيشين خودتان آگاه بوده ايد؟
آري.
اين درختان چه دارند كه چنين احساس هاي كهني را در من برمي انگيزند؟
آنان چه موجودات ساكت و ساكني هستند!
به نظر مي رسد آن ها شرافتي را حمل مي كنند كه نتيجه ي شناخت ابديت است و آن ها نماينده ي چيزي هستند كه من بايد بدانم و يا وقتي مي دانسته ام. شكل آن ها فقط زيبا و شكيل نيست، آن ها چنان اغواگر و چنان جذاب هستند كه بيانگر چيزي بي شكل هستند كه من حتي احساس مي كنم نياز ندارم دركش كنم، بلكه مشتاقم در آن دربرگرفته شوم.
غريزه اين است كه به سمتشان بروم و ارتباط پيدا كنم، ولي درآغوش گرفتن يا لمس درخت به نظر نمي آيد كه نكته ي اصلي باشد. و مي دانم كه بيشتر اوقات،
شما را همچون يك درخت احساس كرده ام، زيرا كه همان كيفيت ها را داريد.
آيا درختان سعي مي كنند چيزي به ما بگويند؟
در جهان هستي همه چيز سعي دارد چيزي به تو بگويد ، نه فقط درختان. كوهستان ها، اقيانوس، رودخانه ها، آسمان، ابرها ،_ همه به تو چيزي مي گويند. به تو مي گويند كه جهان هستي ابدي است، كه شكل ها عوض مي شوند، ولي عصاره هميشه باقي است. بنابراين با شكل ها هويت نگير، با عصاره تنظيم شو.
بدن تو شكل تو است. ذهن تو، شكل تو است. واقعيت وجود تو وراي اين دو است. و آن واقعيت، همه چيز دارد.
اين جهان هستي در برابر آن واقعيت دروني تو فقير است. درخت چيزهاي بسيار دارد، كوهستان چيزهاي بسياري دارد، ولي واقعيت دروني تو تمام آن ها را، به اضافه plus، دارد. و اين نكته ي اضافي، هشياريawareness است.
درخت وجود دارد، ولي از اينكه هست هشيار نيست. و تاوقتي كه هشيار نشوي كه هستي، فقط يك درخت متحرك هستي: تكامل نيافته اي. تكامل، از طريق انسانيت مي كوشد تا
به قله ي غايي معرفتconsciousness دست بيابد.
چند نفري رسيده اند، وجود آنان گواه كافي است كه همه مي توانند برسند ، فقط قدري تلاش، فقط قدري صداقت، قدري جست و جو. همه چيز به تو مي گويد كه طريقي كه تو زندگي مي كني كافي نيست، كارهايي كه مي كني همه اش نيست. زندگي معمولي تو فقط سطحي است، زندگي واقعي تو، در بيشتر موارد دست نخورده باقي مي ماند.
مردم به دنيا مي آيند، زندگي مي كنند و مي ميرند ، و بدون اينكه بدانند كيستند.
تمامي هستي ساكت است. اگر تو نيز بتواني ساكت باشي، اين معرفت دروني را خواهي شناخت، و با شناخت اين، زندگي يك خوشي مي شود، يك شادماني لحظه به لحظه،
يك جشن نور بي وقفه.
و آنوقت درختان به تو حسوديشان خواهد شد، به جاي اينكه تو به آن ها حسودي كني ، زيرا تو مي تواني گل هاي معرفت شكوفه دهي. آن درخت ها بسيار فقير هستند، خيلي در عقب راه هستند. آن ها نيز مسافر هستند، روزي آن ها نيز به جايي مي رسند كه تو اكنون هستي. تو مي بايست يك روز، جاي آن ها بوده باشي.
گوتام بودا از زندگاني هاي پيشين خودش داستان هاي زيادي نقل كرده است. يكي از داستان هاي او اين است كه زماني يك فيل بود و يك شب در ميان شب آتش سوزي بزرگي در جنگل رخ داد. آتش چنان وحشي و باد چنان قوي بود كه تمام حيوانات جنگل شروع به فرار كردند، ولي راه فراري پيدا نمي كردند.
فيل از دويدن خسته شده بود و زير درختي ايستاد تا اطراف را ببيند و راه فراري پيدا كند. درست همانطور كه مي خواست حركت كند ، يك پايش را به هوا بلند كرده بود كه يك حيوان كوچك رفت و زير پاي او نشست. پاي او بزرگ بود و آن حيوان كوچك شايد فكر كرده بوده كه جاي مناسبي براي سايه گرفتن است. ولي فيل دچار مشكل شد: اگر پايش را برزمين مي گذاشت، آن حيوان مي مرد و اگر پايش را زمين نمي گذاشت، خودش
مي ميرد ، زيرا آتش به سمت او مي آمد.
ولي بودا گفت كه آن فيل تصميم گرفت كه مهم نيست: "فرد يك روز بايد بميرد. من نبايد اين فرصت را ازدست بدهم. اگر بتوانم يك زندگي را نجات دهم.... تا وقتي زنده ام از اين موجود محافظت مي كنم."
ايستادن در آن وضعيت براي مدت طولاني دشوار بود. فيل به پهلو و به طرفي افتاد كه آتش به آنجا مي آمد.
او سوخت و مرد. ولي تصميم او براي نجات يك زندگي، احترام او به مخلوقي كوچك، سبب شد تا در زندگاني بعدي اش در كالبد انساني زاده شود.
ما حركت مي كنيم، آن درختان نيز همچنين حركت مي كنند. بستگي به اين دارد كه ما چه مي كنيم، بستگي به اين دارد كه ما با چه معرفتي زندگي مي كنيم، اين چيزي است كه ما را به گامي بالاتر مي برد.
لذت بردن از درختان، لذت بردن از تمام جهان هستي قشتگ است، ولي به ياد بسپار: هم اكنون تو در والاترين اوج هستي ، و كار اصلي تو اين است كه اين فرصت انسان بودن را از دست ندهي، بلكه مركز وجود خويشتن را بيابي.
اين يافتن تو را بخشي از روح كيهاني مي كند، آنوقت نيازي به هيچ شكل ديگر نداري.
و داشتن يك هستي بدون شكل، بزرگترين آزادي است.
حتي بدن نيز يك زندان است، ذهن يك زندان است.
وقتي كه معرفت خالص شدي، با كل يكي شدي، آزادي تو تمام است ، و هدف اين است.
به تازگي به چند تكنيك باستاني مراقبه در رابطه با تجارب كودكي ما اشاره داشتيد.
به نظر مي رسد كه تخيل كردن اساس بسياري از اين تكنيك ها باشد.
چه فرقي است بين تخيل اينكه شخص به اشراق رسيده و واقعيت رسيدن به اشراق؟
ميلارپا Milarepa، چه فرقي بين من و تو هست؟
دقيقاً همان فرق بين به اشراق رسيدن واقعي، و تخيل رسيدن به اشراق است!
به نظر من يك از تاثرآورترين سقوط هاي انسان امروز،
ارزش نهادن به چيزهاي عوضي است.
جايي در ناخودآگاه جمعي، انسان بايد اين فكر باشد كه تمام چيزهاي زيباي زندگي را
به رايگان بخواهد ، و براي چيزهاي غيرضروري بهاي سنگين بپردازد.
ما سخنان فوتباليست ها، ستارگان سينما و سياست بازها را مي پرستيم
و براي خرد هيچ ارزشي قايل نيستيم.
اوضاع بسيار رقت آور است: وقتي كه در چنين فقري باقي هستيم
چگونه مي توانيم زيبايي دادوستد هاي كيهاني را كه به منبع بازگشت مي كنند درك كنيم؟
آيا ممكن است در مورد اين موانع كه انسان ها برسر آن توافق كرده اند
و در ناخودآگاه مدفون است نوري بيفشانيد؟
ارزش هاي واقعي درناخودآگاه مدفون نيستند ، ارزش هاي واقعي وقتي هويدا مي شوند كه تو از خودآگاهيconsciousness به فراآگاهي superconsciousness رسيده باشي.
آنچه كه در ناخودآگاه انسان مدفون است همان است كه زندگي انسان را چنين حماقت بار ساخته است، شايد او به حرف كسي كه فوتبال بازي مي كند، به يك هنرپيشه توجه كند، ولي به سخنان فرزانگان وقعي نمي گذارد.
ناخودآگاه، زيرزمين ذهن است. در ناخودآگاه تو چيزهاي زيادي دفن شده اند كه در خودآگاه تو راهي براي بيان شدن پيدا مي كنند. براي نمونه، ميليون ها انسان مسابقات فوتبال يا مشت زني تماشا مي كنند و واقعاً به هيجان مي آيند،
و آنان هرگز در مورد آنچه كه تماشا مي كنند فكر نمي كنند. در مشت زني، آنان خشونت صرف تماشا مي كنند. ولي لذت مي برند: اين بيان خشونت نهان در شماست.
جامعه انسان را با راهكاري مطلقاً خطا اداره كرده است. فكر جامعه اين بوده است كه اگر چيزي به زيرزمين انداخته شود، به تاريكي ناخودآگاه، كارتان با آن تمام است.
چنين نيست. كارتان با آن تمام نيست. به شكل هاي مختلف بالا مي زند ،
و با كينه توزي هم مي آيد. و به انباشته شدن ادامه مي دهد.
يك خشم كوچك چيزي نيست كه نگرانش باشي، مي آيد و مي رود. ولي اگر به انباشتن خشم ادامه بدهي، زماني فرامي رسد كه مانند آتشفشاني مي شود كه هرلحظه منفجر
مي شود، به هر بهانه اي.
در تمام تاريخ، سركوبگري راهي براي متمدن نگه داشتن انسان بوده است ، ولي درواقع، سركوب كردن سبب اين شده كه انسان را فقط در سطح، متمدن نگه دارد: تمدن او به ضخامت پوستهskin-deep است! هر كس را كه فقط قدري خراش دهي، در پشت آن، آن حيوان وحشي و درنده و بدوي را پنهان خواهي يافت.
تمام بازي هاي شما به نوعي ظريف، ارضاي خواهش شما براي برنده شدن است.
در فيلم ها، شما خشونت مي بينيد، آدمكشي مي بينيد، تجاوزكردن مي بينيد ، و هر فيلمي كه آدمكشي و تجاوز در آن نباشد، به نظر جذابيتي ندارد. اين ها مواد اوليه اساسي هستند كه انسان ها را جذب مي كند.
اميال شما در ناخودآگاه منتظر هستند تا برآورده شوند، و اين بازي ها راه هايي هستند براي ارضاكردن اميال. شما با قاتل هم هويت مي شويد و يا با مقتول. يا با تجاوزكار هويت مي گيريد و يا با تجاوز شده. و قدري تخليه صورت مي گيرد. سبب خوشي شما از ديدن يك فيلم يا خواندن يك داستان همين است.
در كاليفرنيا، در دانشگاه كاليفرنيا كشف كرده اند در طول يك سال تمام، هرگاه مسابقه ي مشت زني وجود داشت، آمار جنايت چهارده درصد نسبت به مدت مشابه آن هفته افزايش مي يابد. چه اتفاقي مي افتد؟ آن چيزهايي كه پنهان بودند.... با ديدن خشونت در
مشت زني، خشونت خودت شروع مي كند به بالازدن ،_ و آن خشونت است كه نرخ جنايت را 14% بالا مي برد. تقريباً تا يك هفته بالا مي ماند و سپس به سطح معمولي بازمي گردد.
اينك دولت اين را مي داند، كه مشت زني بايد يك جرم محسوب شود و غيرقانوني باشد. ولي چنين نمي شود، زيرا مسابقات مشت زني براي برپاكنندگان آن ها سودآور هستند و
آن ها به دولت پول مي دهند ، و به نظر مي رسد كه هرچيزي، اگر با خودش پول بياورد، قانوني است!
در ناخودآگاه، ارزش هاي واقعي وجود ندارند، زيرا هيچكس ارزش هاي واقعي را سركوب نكرده است. ارزش هاي واقعي نياز به سركوب شدن ندارند، زيرا با هيچكس مخالف نيستند، به هيچكس آسيبي نمي رسانند. آن ارزش ها كيفيت هاي عشق و محبت هستند. ولي انسان اين ها را تجربه نكرده است، زيرا اين ها بالاي ذهن خودآگاه هستند.
براي ديدن لمحه اي از دنياي ارزش هاي واقعي، حقيقت، صداقت، عشق، دوستي، محبت، همدردي، حساسيت، تحسين زيبايي، وقار ، بايد به وراي ذهن خودآگاهت بروي. تمام آن ها به صف در انتظارت هستند.
ولي جامعه شما را درگير مبارزه با ناخودآگاه كرده است و تمام ميراث حيواني شما را
به پايين فشار داده است.
چنين نيست كه وقتي آن را به پايين فشار مي دهي، كار تمام است، به بالاآمدن ادامه خواهد داد، مي خواهد كه بيان شود.
و شما در زندگي چيز ديگري نداريد ، هيچ نوع خلاقيت ، كه انرژي تان بتواند درگير آن شود، تا كه براي مصرف ناخودآگاه انرژي باقي نماند. بنابراين اوضاعي عجيب است، تمامي ابعاد خلاقيت بسته شده است.
در نظام آموزشي شما سخني از فراآگاهي نيست. تنها چيزي كه در موردش حرف زده
مي شود، ذهن خودآگاه است و اينكه تنها راه براي دوركردن هر چيز مسموم اين است كه آن را به ناخودآگاه پرتاب كني.
تمام اين راهكار اشتباه است. براي همين است كه اجتماع انساني به چنين وضعيت خرابي كشيده شده است: جايي كه مردم زندگي مي كنند، ولي واقعاً زنده نيستند، تقريباً مانند جسدهاي متحرك هستند. آنان به سادگي از گهواره تا گور، همه روز، آهسته آهسته، درحال مردن هستند. اين مرگي طولاني است: يك مرگ هفتاد ساله. اين را نمي توان زندگي خواند ، زيرا گلي شكفته نمي شود، ترانه اي برنمي خيزد، هيچ چيز زيبايي آفريده نمي شود. شما زندگي را غنا نمي بخشيد.
و اين را همچون يك حكم اساسي به ياد بسپاريد: تا زماني كه به زندگي غنا نبخشيد، زندگي نمي كنيد. اگر زندگي را داشته باشي، بايد آن را غني تر كني، بايد دنيا را بهتر از آن چه كه پيدايش كردي ترك كني.
ولي اينك به نظر مي رسد كه شما را دنيا را تيره تر، رنجورتر و غمگين تر ترك مي كنيد.
راهكار كهنه بايد متروك شود ، مطلقاً متروك شود، بدون هيچ استثنايي.
نكاتي پايه اي بايد به خاطر سپرده شود: ناخودآگاه از خودش هيچ راهي براي تخليه ي مستقيم محتوايش ندارد.
ناخودآگاه دري ندارد، يك زيرزمين است. اگر هرچيزي بخواهد بيرون برود بايد به ذهن خودآگاه بيايد. ذهن خودآگاه، همان در است.
به همين ترتيب، ذهن فراآگاه نيز هيچ دري ندارد. هرچيزي كه بخواهد بيان شود، بايد به سطح خودآگاه بيايد. ذهن خودآگاه همان طبقه ي "همكف" است: فقط از آنجاست كه چيزي مي تواند خارج شود.
پس نخستين نكته اين است: ناخودآگاه بايد تخليه شود. ولي انسان از خالي كردن آن
مي ترسد، زيرا حامل تمام ويژگي هاي زشت است. چگونه آن خشونتي را كه در آنجا وجود دارد تخليه كني، آن خشم ها و آن اندوه ها.... تمام آن نگراني هايي كه در آنجا انبار كرده اي زيرا كه نتوانسته بودي آن ها رديف كني؟
چگونه آن ها را به خودآگاهي مي آوري؟ و اگر هم بيايند، آنوقت با آن ها چه مي كني؟
ناخودآگاه به آنچه كه مورد خشونت قرار مي دهد علاقه اي ندارد، فقط به خلاص شدن از آن خشونت علاقه دارد. مي تواني فقط بالشت را كتك بزني و احساس راحتي زياد بكني. قدري غريب به نظرت خواهد آمد،آمد::آمد كه تو بالش را كتك مي زني و آن بالش كار بدي با تو نكرده است! تو خودت را موجودي بافرهنگ، پيچيده و هوشمند مي داني ، و آنوقت چه مي كني؟ بالشي را كتك مي زني كه كاري با تو نكرده است! مسئله اين نيست كه آن بالش با تو كاري كرده باشد و يا نه. ولي زدن آن، خشونت درون تو را تخليه مي كند، زيرا خشونت ربطي به موضوع آن ندارد.
چه انساني را كتك بزني و چه يك بالش را، فرقي ندارد. چه يك انسان را بكشي و چه يك خرس عروسكي را بكشي، اهميتي ندارد. ولي آن عمل كشتن بايد انجام شود.
در قبايل بدوي حتي امروزه نيز در مراسم عيد و ضيافت خود، براي خدايانشان گاوهايي را كه از گل mud درست شده است قرباني مي كنند. و حيوانات ديگر ، حتي انسان ها را ، نيز قرباني مي كنند، ولي همگي آن ها از گل درست شده اند. و عجيب ترين نكته در مورد اين قبيله هاي ابتدايي اين است كه در آنجا خشونت وجود ندارد، كسي دعوا
نمي كند، آنان براي جنگيدن انرژي ندارند. آنان كسي را "كشته اند"، فكر كشتن ديگر وجود ندارد.
در دنيا جوامعي وجود دارند كه حتي يك رويا نيز حقيقت گرفته مي شود.
در آن رويا حقيقتي وجود دارد ،زيگموند فرويد شاهدي بر آن است.
ولي آن جوامع، در طول هزاران سال، يك روانكاوي بسيار بهتر انجام مي داده اند ، و اين ها جوامع فقيري هستند كه نمي دانند چه كار مي كنند.
اگر كسي شب خواب ببيند...... آن ها بسيار به ندرت رويا مي بينند، رويا براي اين وجود دارد كه تو در طول روز چيزي را سركوب كرده اي. مي خواستي زني زيبا را بببيني، ولي زنت همراهت بود و نتوانستي آن زن را ببيني. آن زن در رويا خواهد آمد.
در آن قبيله هاي ابتدايي هيچ نظام سركوبگري وجود ندارد. اگر كسي ديگري را دوست دارد، نزد او مي رود و مي گويد، "تو زيبا هستي و من خيلي تو را دوست دارم."
آن شخص شايد حتي يك بيگانه باشد.
ولي اگر شخصي رويا ببيند، نخستين چيزي كه اتفاق مي افتد اين است كه پيران قوم گردهم مي آيند و او بايد نزد آنان اعتراف كند كه خواب ديده است.
اين امري بزرگ است كه كسي خواب ديده است. اگر او خواب ديده باشد كه به كسي اهانت كرده ، آنوقت بايد همراه شيريني و ميوه، به نشانه ي دوستي، نزد آن شخص برود و از او معذرت بخواهد، زيرا كه در خواب به او اهانت كرده بود.
به نظر ما اين كاملاً بي معني مي آيد، زيرا در رويا، آنچه كه مي كني به خودت مربوط است، آن ديگري نمي داند كه تو به او اهانت كرده اي. موضوع اين نيست: كه آن ديگري نمي داند تو به او توهين كرده اي. مسئله اين است كه تو نوعي ضديت با آن شخص داري كه در خوابت آمده است، و بهتر است ازهمين حالا اوضاع روشن باشد. نزد آن شخص برو و معذرت بخواه و برايش هديه ببر ، و آن رويا هرگز تكرار نخواهد شد.
فرعون مصر به دربار خودش و تمام كشور اعلام كرده بود كه هركس در خوابش بيايد او را خواهد كشت. حالا اين خيلي مسخره است!
مردم بسيار مي ترسيدند ، ولي اگر در خواب ديده شوي چه مي تواني بكني؟
اين درواقع مشكل اوست: تو به روياي او نرفته اي!
و او چندين نفر را كشت، زيرا كه با وجود اخطار او، بازهم آنان را در خواب ديده بود!
چرا كسي بايد خواب او را آشفته كند؟ و او با تمام قدرت حاكم بر مرگ و زندگي مردم بود و آنان را مي كشت.
تمام مردم آن سرزمين وحشت داشتند كه مبادا به دست او كشته شوند ، بدون هيچ جرمي. و آنان كاري به روياهاي او نداشتند، روياي او، روياي خودش است، مشكل او است. ولي كه بود كه اين را به آن فرعون بگويد؟!
اين مردمان بدوي بسيار هوشمندتر، بسيار معصوم تر هستند. اينگونه جوامع ، كه در آن رويا را واقعيت مي دانند، جايي كه بايد كاري آگاهانه انجام دهي تا روياهاي زشت
به سراغت نيايند و شرافت تو را ازبين نبرند ، هرگز در تاريخ خود جنگي نداشته اند. قبايل كوچك آنان هرگز باهم به جنگ نپرداخته اند، در آنان خشونتي به اين نوع وجود ندارد.
هيچكس با ديگري نمي جنگد. حتي اگر در خواب هم كسي به تو توهين كند و يا تو به كسي توهين كني، و بايد آگاهانه آن را حل و فصل كني، ديگر داشتن هرگونه خشونتي غيرممكن مي شود. مردم در آنجا تماماً ساده هستند.
ناخودآگاه فقط به موضوعات ساختگي نياز دارد تا از آشغال هاي خودش خلاص شود. نيازي نيست كسي را بكشي. مي تواني يك مجسمه را به قتل برساني، مي تواني يك عكس را بكشي، مي تواني يك عكس را بسوزاني ، و احساس راحتي كني.
و آهسته آهسته، هرچه كه از ناخودآگاه در خواب و يا در بيداريت مي آيد، به آن يك واقعيت بده تا بيرون برود. آن را سركوب نكن. فكر نكن كه، "اين بد است و من نبايد آن را به كسي نشان بدهم." اگر چنين كني به يك زخم تبديل مي شود و عاقبت به يك سرطان.
آن را تخليه كن.
در خلوت اتاق خودت مي تواني به هر روشي كه مي خواهي آن را تخليه كني.
مراقبه ي پوياdynamic meditation در اساس براي سبك سازي ناخودآگاه ابداع شد.
روش اندونزيايي لاتيهان latihan نيز همين كار را مي كند.
و زماني كه ناخودآگاه كاملاً پاك شد و ديگر براي سركوب كردن انرژي تلف نشود، همان انرژي شروع مي كند به بالا آمدن ، زيرا به ياد بسپار كه انرژي نمي تواند ساكن بماند، بايد حركت كند. اينك كه ديگر در ناخودآگاه كاري برايش نمانده، شروع مي كند
به بالاآمدن به سطوح سبك تر در درون تو. و در آنجاست كه تو ارزش هاي واقعي را پيدا مي كني، ارزش هايي كه انسان را به وراي حيوان مي برد و از او يك انسان مي سازد.
همچنين، هرآنچه را كه در فراآگاهي تجربه مي كني نيز بايد به سطح خودآگاه بيايد و رويش عمل شود. فقط فكرهاي عالي كافي نيست، فقط تجربه كردن زيبايي كافي نيست ، بگذار تجربه هايت به عمل درآيند و سازنده شوند. در موردشان كاري بكن. و همانطور كه برايشان كاري انجام مي دهي، درخواهي يافت كه كيفيات عميق تري وارد مي شوند.
فقط نوشتن يك قطعه شعر مي تواند منبعي عظيم از انرژي آزاد كند. انجام هر عمل زيبا، هر عمل محبت آميزي، سهيم كردن آنچه كه داري، در فراواني، با هركسي... همين ها فراخودآگاهيsuperconscious تو را بيشتر و بيشتر به خودآگاهيت مي آورد. اينك دري براي حركت به دنيا يافته است.
و زماني كه فراخودآگاهي كاملاً خالي شده باشد، آنگاه فراخودآگاهي جمعيcollective superconsciousness شروع مي كند به بارش گنجينه هاي نهانش. و زماني كه فراخودآگاهي جمعي خالي شد، به آن شكوه غايي رسيده اي، به خودآگاهي كيهاني cosmic conscious. از اين ذهن فراخودآگاه كيهاني، هر عمل آگاهانه ي تو، عطري از الوهيت و قداست خواهد يافت.
هرچه را كه لمس كني طلا مي شود، هرچه كه بگويي حقيقت مي گردد. هر حركت تو در زندگي امواجي از زيبايي ، خوشي، سرور پراكنده مي سازد كه تا كناره هاي دوردست جهان هستي منتشر مي شود و ميليون ها نفر را،كه هرگز تو را نمي شناسند و شايد هرگز هم نشناسند، ولي در آن خوشي تو سهيم هستند ،_ لمس مي كند.
شايد گاهي اين را احساس كرده باشي : نشسته اي، حالت خوب است و ناگهان غمگين
مي شوي و نمي داني چرا. دليل اين است كه كسي در آن نزديكي امواج اندوه پراكنده
مي كند و آن امواج چنان قوي هستند كه مي توانند بر تو تاثير بگذارند.
گاهي درست عكس اين را مي بيني: بسيار سبك و بي وزن هستي ، بدون هيچ دليلي ، نوعي تازگي، سرزندگي و نشاط داري. حتي نمي تواني به كسي بگويي كه "من خيلي مسرور هستم." آنان فكر مي كنند كه تو ديوانه شده اي زيرا دليلي ندارد كه احساس سرور كني! دليلش چيست؟ نمي تواني دليلي بدهي، زيرا خودت هم نمي داني چرا!
نكته اين است كه كسي امواجي از سرور پراكنده ساخته و آن امواج تو را لمس كرده اند.
ما موجواتي بسيار حساس هستيم: مانند آنتن هاي راديو هرگونه موج نزديك را دريافت
مي كنيم ، امواجي بسيار لطيف.بيشتر اوقات شما از رنج هاي ديگران رنج مي بريد و فقط گاهي از اوقات است كه در سرور كسي سهيم مي شويد،
زيرا كه مردمان غمگين و رنجور فراوان هستند و افراد خوشحال و مسرور بسيار
به ندرت يافت مي شوند.
اگر بتواني اين را درك كني، وقتي كه احساس اندوه مي كني، مي تواني قدري فاصله احساس كني. شايد ربطي به تو نداشته باشد. وقتي كه خوشحالي خاصي احساس مي كني، شايد ربطي به تو نداشته باشد. مي تواني فاصله اي مشخص را نگه داري و مي تواني اين احساس ها را مشاهده كني ، و مشاهده كردن اين عواطف مي تواند به تو كمك كند تا
منبع خاص خودت را پيدا كني.
از ابتداي كودكي تا چند سال اولي كه به سلوك مشرف شدم،
تجربه ي منبسط شدن رخ مي داده است:
سرم تمام اتاق را پر مي كرد و سپس تمام خانه را پر مي كرد
و سپس به بيرون از خانه و محوطه ي بيرون مي رفت.
چند سالي است كه ديگر اتفاق نيفتاده است و باوجودي كه احساس خسران نمي كنم،
در عجبم كه چرا متوقف شده و چه بوده است؟
اگر هر فرد قرار بود تجربه هاي فوق العاده ي خودش را به ياد بياورد...
تعجب خواهيد كرد اگر بدانيد كه تنها با پيداكردن اين تجربه ها، قادر خواهيد بود تمام روش هايي را كه براي دگرگوني انسان پرورش داده شده اند پيدا كنيد.
اين يكي از روش هاست كه بسيار كمك كننده است. فقط اين احساس كه سرت بزرگتر و بزرگتر مي شود، كه تو در اتاق نيستي و اتاق در تو است... و آنوقت سرت بزرگ تر و بزرگتر مي شود. و آن باغ بيرون، در بيرون قرار ندارد و در درون تو قرار دارد. و ماه و خورشيد و ستارگان در بيرون نيستند، بلكه همه چيز در سر تو جاي دارد، و سر تو پيرامون تمام هستي مي شود.... اين تخيل است، چنين نيست كه واقعاً اتفاق مي افتد.
ولي خوداين تخيل كليدي را به تو مي دهد و كليد اين است: ذهن تو مستخدم تو است.
مي تواني از او كار بكشي و واقعاً خادمي مطيع است. ولي در تمام زندگي طوري به ذهن گوش داده اي گويي كه ارباب بوده است.
اين تجربه به تو اين فكر بسيار مهم را مي دهد كه تو ارباب هستي، ذهن بايد هركاري كه به آن مي گويي انجام دهد.
و همچنين، همانطور كه اين انبساط را تجربه مي كني، افكار ناپديد مي شوند ،_ زيرا تمامي تمركز تو روي اين گسترده شدن است، روي بزرگتر و بزرگتر شدن ذهن ،
و سكوتي بزرگ وجود خواهد داشت. شايد در آن سكوت تو از هشياري خودت آگاه شوي ، كه تو فقط يك تماشاگر هستي، كه ذهن نيستي. ذهن مي تواند بزرگ شود، مي تواند كوچك شود ، اين هر دو تمرين، به قدر جست و جوي انسان براي حقيقت، باستاني هستند.
روش ديگر اين است: شروع مي كني به فكر كردن كه سرت كوچك مي شود، بسيار كوچك. ناگهان ناپديد مي شود و ديگر سر نداري. اين روش نيز كاملا ًخوب است. چنين نيست كه سرت ازبين برود ، سرجاي خودش باقي خواهد بود! ، ولي تو يك چيز ياد مي گيري : ذهن چيزي جز كارخانه ي تخيلات نيست، بنابراين توسط ذهن هرگز به واقعيت دست نخواهي يافت.
مردماني كه مي كوشند توسط ذهن به واقعيت دست بيابند، فقط چيزهايي تخيل مي كنند. كسي عيسي مسيح را مي بيند، ديگري كريشنا را مي بيند و ديگري حضرت محمد را
مي بيند ، و آنان نمي دانند كه اين فقط تخيلات خودشان است. اين شخصيت ها در آنجا وجود ندارند، ولي ذهن آنان ايشان را تقريباً همچون يك واقعيت مي نماياند.
بسياري از مذاهب اينگونه و با چنين تمرين هايي افراد را گول زده اند.
من مي گويم كه اگر اين تمرينات به تو كمك كنند كه هشيار شوي، خوب هستند ، ببيني كه تو جدا هستي.
ذهن فقط يك بازي تخيلات است. ولي تقريباً تمام مذاهب از اين حقه ها استفاده كرده اند تا ميليون ها انسان را بفريبند. هر روز نشستن در پاي مجسمه ي كريشنا، دعا كردن، اميدواربودن به اينكه يك روز ظاهر خواهد شد ، و كريشنا يك روز ظاهر خواهد شد، ولي اين ربطي به كريشنا ندارد. اين بازي خودت است: تو به خودت كلك زده اي!
تمامي اين به اصطلاح فرقه ها كه به دعاكردن وابسته هستند، درواقع براساس تخيلات هستند ، و تمامي مذاهب اين كار را كرده اند.
دين واقعي شناختن اين است كه ذهن تو يك استعداد تخيل كردن است. مي تواني هرنوع توهم كه بخواهي خلق كني. اگر چيزي مشكل باشد، راه هايي هستند كه كمك مي كنند،
راه هايي كه متون مذهبي آن را توصيه مي كنند!
براي مثال، اگر براي بيست و يك روز، روزه بگيري، آنوقت هرنوع توهم آسان تر خواهد شد، بسيار آسان! گاهي اوقات وقتي كه تب داري، در تخت دراز كشيده اي، شايد ببيني كه از تخت به هوا بلند شده اي، يا شايد ببيني كه تمام تختت به هوا بلند شده است.
در وراي يكصدوپنج درجه (فارنهايت)، شروع مي كني به ديدن انواع توهمات.
توهم كردن در انزوا آسان است. شب، تنها به يك غار كوهستاني برو كه حيوانات وحشي در اطراف هستند.
ترس، مرگ، تاريكي همه چيز بر تو فشار مي آورد: ذهنت مجبور مي شود. هرچه كه بخواهي،.... اگر بخواهي توهم كني كه كريشنا با تو است، يا مسيح با تو است، آسان تر از آن موقع است كه در خانه با همسرت و بچه ها و همسايگان هستي. اين ها ، كريشنا و مسيح و راما و زرتشت ، خيلي از آمدن در جمع وحشت دارند! آنان هميشه وقتي
مي آيند كه تو تنها و در غربت باشي.
همين سبب خلق مفهوم ترك دنيا در مذاهب شده است، زيرا وقتي دنيا را ترك مي كني و به كوهستان مي روي، ادراك خدا بسيار آسان است. موسي در كوه سينا با خدا ديدار كرد. چرا او نتوانست وقتي كه با ساير يهوديان بود با خدا ملاقات كند؟ چه نيازي بود كه او بايد به تنهايي مي رفت؟ او دست كم مي بايست يك منشي و چند روزنامه نگار با خودش
مي برد تا به دنيا گزارش دهند كه واقعاً چه اتفاقي افتاده است.. اينك او تنها شخص است، هرچه كه بگويد بايد باور كني. تمام مردمي كه خداوند را يا يكي از تجليات انساني او را تجربه كرده اند هميشه در خلوت چنين كرده اند.
چرا اين افراد در حضور عام چنين نمي كنند؟ دليل اين است: در وقت روزه داشتن، در تاريكي، وقتي كه تنها در كوير يا جنگل هستي، ذهن براي تخيل كردن انعطاف بيشتري دارد، آنوقت مي تواني هرچه را كه بخواهي تخيل كني. اين نوع تجربه، به نوعي توسط مذاهب مورد بهره كشي قرار گرفته است. مردمي كه خداوند را اين چنين دريافته اند، قديس شدند،، پيامبران بزرگ شدند، ناجي شدند ، و اين ها واقعاً فقط قربانيان توهمات هستند.
ولي از خود روش مي توان براي مقاصد بهتر استفاده كرد. مي تواني از آن استفاده كني تا آگاه شوي كه تو ارباب هستي و ذهن فقط يك خادم است، مي تواني فرمان بدهي و ذهن بايد كه اطاعت كند.
تجربه ي تو خوب بود. به اين دليل متوقف شد كه تو بزرگ شدي و مي بايست پيش خودت فكرمي كرده باشي، "اين بچه گانه است، اين چيزي ديوانه وار است."
ذهن منطقي تو مي بايست ضديتي با آن ايجاد كرده باشد. براي همين است كه متوقف شد.
اگر بخواهي دوباره آغاز شود، مي تواند به آساني دوباره آغاز شود، زيرا كه تو آن را تجربه كرده اي. مي تواني از آن استفاده كني، ولي براي به يادآوردن ارباب بودنت از آن استفاده كن، زيرا هراتفاقي كه بيفتد ، چه بزرگ شدن و چه كوچك شدن ، هردو تخيل هستند، ربطي به واقعيت ندارند. ولي براي اينكه به تو احساس ارباب بودن بدهند،
عالي است، زيرا از آن احساس مي توان براي متوقف كردن فكر استفاده كرد. اگر بتواني ترتيبي بدهي كه سرت را چنان بزرگ كني كه محدوده ي كائنات را دربر بگيرد،
مي تواني به ذهن بگويي، "حالا، فكر را متوقف كن!" و ساكت بنشين و بگذار تفكركردن متوقف شود.
هدف اصلي كه اين تمرينات براي آن مورد استفاده قرار مي گرفتند، همين است ،
نه كمك به تخيلات، بلكه رهاكردن تو از چنگال ذهن.
سال ها پيش ، در طول يك كارگاه روان تحليلي، وقتي در حالت خواب هيپنوتيك بوديم، مربي ما را به تمثيل غار افلاطون برد، جايي كه انسان ها كنار آتش ايستاده اند
و به سايه هاي ديوار نگاه مي كنند و هرگز آن روزنه ي غار را نديده اند.
اين تاثيري عميق برمن گذاشت و من از شما سپاسگزارم اگر در اين مورد سخن بگوييد.
تمثيل افلاطون در مورد بردگان است، كه درحال كار در يك غار، فقط سايه هايشان را روي ديوار مي بينند و باور دارند كه هرآنچه بر روي ديوارها روي مي دهد، تنها واقعيت است. آنان هيچ واقعيت ديگري را به جز آن سايه ها نمي شناسند.... آنان حتي نمي دانند كه آن سايه ها مال خودشان است. آنان هيچ چيز از دنياي بيرون نمي دانند، براي آنان، هرچه خارج از آن غار باشد، وجود خارجي ندارد.
اين يكي از زيباترين تمثيل هاست كه اهميت بسيار دارد. اين تمثيل در مورد ما است. برگردان آن در زندگي ما يعني كه ما در غاري مشخص زندگي مي كنيم و سايه هايي را روي پرده اي مشخص مي بينيم و هيچ چيز ديگر در مورد آن پرده نمي دانيم. ما هيچ
نمي دانيم كه وراي اين پرده نيز دنيايي وجود دارد، ما از آن سايه هاي ديوار نيز هيچ
نمي دانيم ،، كه از آن خودمان هستند.
با درست نگاه كردن به اين تمثيل در مي يابيم كه در مورد ذهن ما است.
شما از دنيا چه مي دانيد؟ غار شما فقط جمجمه اي كوچك است، و فقط پرده ي ذهن شما..... و چيزهايي كه آن ها را افكار، عواطف، احساسات مي خوانيد، همگي سايه هستند ، از خودشان هيچ جوهريessence ندارند. و تو خشمگين مي شوي، افسرده مي شوي و در تشويش هستي ،_ زيرا كه آموخته اي تا با آن سايه ها هويت بگيري.
تو آن ها را فرافكن مي كني، اين ها سايه هاي خودت هستند. اين خشم خودت است كه
بر پرده ي ذهن تو بازتابيده است و آنوقت يك چرخه ي باطل مي شود: آن خشم تو را بيشتر خشمگين مي كند، و بازتاب خشم بيشتر، خشم بيشتر است و همينطور و همينطور...... و ما تمام عمرمان را اينگونه ادامه مي دهيم بدون اينكه حتي فكر كنيم كه در وراي ذهن، دنيايي از واقعيت وجود دارد كه در بيرون از ذهن است.
و همچنين دنيايي از واقعيت در وراي تمام اين احساسات و عواطف وجود دارد ، وراي نفس تو. آگاهي تو آن است.
تمامي هنر مراقبه اين است كه تو را از آن غار بيرون بياورد تا بتواني آگاه شوي كه تو آن سايه ها نيستي، بلكه تو آن تماشاگرthe watcher هستي. و لحظه اي كه آن تماشاگر بشوي، معجزه اي به وقوع مي پيوندد: آن سايه ها شروع به ناپديدشدن مي كنند.
خوراك آن سايه ها هويت گرفتنidentification است، اگر با آن ها احساس هويت كني، آنوقت وجود خواهند داشت. هرچه بيشتر با آن ها هويت بگيري، بيشتر به آنان خوراك
مي دهي.
وقتي كه فقط يك تماشاگر باشي ،_ فقط ببيني و داوري نكني، سرزنش نكني ،_ آهسته آهسته آن سايه ها ناپديد مي شوند، زيرا اكنون ديگر خوراك دريافت نمي كنند. و آنگاه چنان ادراك و وضوحي عظيم وجود خواهد داشت كه مي تواني دنياي ماوراي آن سايه ها را ببيني ، دنياي طلوع آفتاب و دنياي ابرها و دنياي ستارگان، كه بيرون از تو وجود دارند. و تو مي تواني از دورن خودت هشيار باشي، كه بسيار بيشتر اسرارآميز است.
دنياي بيرون بسيار زيباست، ولي دنياي دورن هزاران بار زيباتر است.
زماني كه به نوعي قادر شوي از آن غار بيرون بزني، بخشي از يك معرفت كيهاني
مي شوي. تو در درون، تمامي جاودانگي را داري: تو قبلاً اينجا بوده اي و براي هميشه اينجا خواهي بود.
مرگ هرگز رخ نداده و نمي تواند رخ دهد. و در بيرون يك دنياي بسيار زيبا وجود دارد.
و اينك، آن ها را "بيرون" و "درون" خواندن درست نيستم، اين ها واژگان قديمي هستند: وقتي كه جمجمه آن ها را به دو قسمت بخش مي كرد. اينك، يكي است. آگاهي تو و زيبايي غروب و زيبايي يك شب پرستاره، آگاهي تو و تازگي يك گل سرخ، اين ها ديگر از همديگر جدا نيستند. زيرا كه ديگر اصل جدايي وجود ندارد. تمامش يك جهان هستي يگانه است.
و من اين تجربه را تنها تجربه ي مقدس the only holy experience مي خوانم.
تجربه كردن تماميتthe whole ، تنها تجربه ي مقدس است.
اين هيچ ربطي به هيچ كليساي و هيچ معبد و كنيسايي ندارد. اين تجربه به بيرون زدن، بيرون خزيدن ازچنگال ذهن مربوط مي شود. و اين كار دشواري نيست. فقط شما هرگز آن را نيازموده ايد.
يك استاد ژاپني به كودكان خردسال شناكردن را آموزش مي داد. فكر او اين بود كه كودك در رحم مادر در مايعي شناور است كه دقيقاً همانند آب اقيانوس است: همان تركيبات را دارد. و كودك در آن مايع شناور است.
واقعيتي مشهور است كه هرگاه زني باردار مي شود شروع مي كند به خوردن نمك بيشتر. مادر به نمك بيشتر نياز دارد زيرا كه كودك به آب اقيانوس نياز دارد. و همين،
به تكامل گراها اين فكر را داده است كه انسان براي نخستين بار در آب به دنيا آمده است. و اگر به مراحل رشد جنين ، عكس هايي كه در رحم برداشته مي شود ، نگاه كني، تعجب خواهي كرد: شروع او همچون يك ماهي است.
در مذهب هندو، نخستين تجسد خداوند ، يك ماهي بوده است. اين نمي تواند تصادفي باشد. زيرا حتي تصور خداوند همچون يك ماهي به نظر سرزنش كننده مي آيد. ولي هزاران سال است كه هندوها براين باور بوده اند كه خداوند نخستين بار همچون يك ماهي ظاهر شد. و براي آنان خداوند همان زندگي است. اين ها فقط واژه هاي متفاوتي هستند.
اين استاد ژاپني فكر كرد كه اگر زندگي براي نخستين بار در آب شكل گرفته، پس شناكردن بايد غريزي باشد، نبايد يادگرفته شود. براي اثبات اين موضوع شروع كرد
به كاركردن روي كودكان خردسال. و بسيار موفق بود. كودكان شش ماهه قادر
به شناكردن هستند. و اينك او روي كودكان سه ماهه كار مي كند ، اين ها هم شنا
مي كنند. و انتظار او اين است كه روزي يك نوزاد تازه متولد شده را در آب بگذارد و او قادر به شناكردن باشد.
شناكردن هنري نيست كه نياز به فراگيري داشته باشد، چيزي است كه ما پيشاپيش
مي دانيم. ولي چند نفر از مردم شناكردن مي دانند؟ ، نه زياد. باوجودي كه امري غريزي است، ما ظرفيت اين را داريم كه آن را ازياد ببريم و از آن غافل شويم.
واژه ي انگليسي sin،گناه ، بسيار زيباست. من عاشق آن هستم زيرا معني اصلي آن "فراموشي" forgetfulness است. هيچ ربطي به جنايت هايي كه به نام گناه انجام
مي شود ندارد. فقط به يك جنايت توجه دارد و آن فراموشي است.
ما خويش را ازياد برده ايم، شفا در يادآوري است.
تمثيل افلاطون دقيقاً موقعيتي را به تصوير مي كشد كه ما در آن قرار داريم. ولي افلاطون هرگز از آن فراتر نرفت. خود افلاطون يك مراقبه كننده نبود، آن تمثيل يك فكر فلسفي باقي ماند. اگر او اين تمثيل را تفسير مي كرد و آن را به سمت مراقبه مي چرخاند، تمامي ذهن غربي به گونه اي ديگر مي بود.
همين تمثيل مي توانست تمامي ذهنيت غربي و تاريخ پس از افلاطون را تغيير دهد ،زيرا افلاطون پايه گذار تمام تفكر غرب است.
سقراط هرگز چيزي ننوشت، او مرشد افلاطون بود. هرآنچه كه ما در مورد سقراط
مي دانيم از نوشته هاي افلاطون است كه همراه با ساير مريدان برداشته است ،
آن مكالمات مشهور سقراط.
افلاطون به عنوان شاگرد از آن مكالمات يادداشت برمي داشت. آن يادداشت ها باقي ماند. اين تمثيل در آن يادداشت هاست. مشكل است كه دريابيم سقراط به چه منظوري از اين تمثيل استفاده كرده بود، ولي يقين است كه افلاطون از آن سوء استفاده كرده است ، افلاطون كسي نبود كه در جست و جوي حقيقت باشد، او مي خواسته در مورد حقيقت فكر كند.
ولي جستن حقيقت يك چيز است و فكركردن در مورد آن چيزي كاملاً متفاوت: فكركردن تو را در درون غار نگه مي دارد. فقط تفكرنكردنnon-thinking است كه مي تواند تو را از غار بيرون ببرد.
پس هرگاه وقتي پيدا مي كني، ساكت باش، ساكن باش. بگذار سكوت همچون يك درياچه در تو جا بيفتد، چنان ساكت كه حتي يك موج كوچك هم در آن نباشد ، هيچ فكري در ذهنت نباشد_ و ناگهان بيرون از آن هستي. و تنها آنوقت است كه درك مي كني آن تمثيل براي مقاصد فيلسوفانه نبوده است، براي يك جست و جوي اصيل است،
براي دريافتنrealization است.
افلاطون هرگز چنين تفسيري نداد. بنابراين تمام ذهن غربي از افلاطون پيروي كرد ، او يك نابغه بود.
و فلسفه فقط يك تفكر در مورد حقيقت a thinking about truthباقي ماند. در مورد حقيقت چه فكري مي تواني بكني؟ يا آن را مي شناسي و يا نمي شناسي.
گاهي حتي نوابغ هم مي توانند كارهايي چنين احمقانه انجام دهند كه باوركردني نيست.
چگونه مي تواني در مورد حقيقت فكر كني؟ ، تقريباً مانند اين است كه انسان نابينايي در مورد روشنايي فكر كند. او در مورد نور چه فكري مي تواند بكند؟ ، او حتي تاريكي را هم نمي شناسد.
معمولاً، مردم فكر مي كنند كه انسان نابينا در تاريكي زندگي مي كند. اشتباه است، زيرا براي ديدن تاريكي به چشم نياز داري ، درست همانقدر كه براي ديدن نور به چشم نياز داري. بنابراين در سوء تفاهم نمانيد. چون شما با بستن چشم ها تاريكي را مي بينيد، فكر نكنيد كه انسان نابينا نيز تاريكي را مي بيند. تو تاريكي را مي بيني زيرا كه نور را
مي بيني و مي تواني نبودن آن را هم ببيني. انسان نابينا نمي تواند نور را ببيند، بنابراين غيبت آن را نيز نمي تواند ببيند. او در مورد نور چه فكري مي تواند بكند؟ و هرفكري هم بكند خطا خواهد بود. او به فيلسوف نيازي ندارد، به پزشك نياز دارد.
و در واقع، گوتام بودا اين را گفته : "من يك فيلسوف نيستم، يك پزشك هستم. من
نمي خواهم شما انديشمندان بزرگي شويد، مي خواهم كه بينايان seers بزرگي شويد."
و اگر بتواني ببيني، آنوقت ديگر مسئله ي فكركردن درميان نيست، تو فقط آن را
مي شناسي. و راه ديدن، آموختن هنر ساده ي فكرنكردن است.
در ابتدا دشوار خواهد بود، زيرا تو به آن بسيار عادت كرده اي. چنان عادتي كهنه شده كه خودش عمل مي كند، گشتاور خودش را دارد. ولي اگر قدري صبور باشي و فقط ذهن را تماشا كني كه به راه هميشگي خودش مي رود، بدون اينكه به آن انرژي بيشتري بدهي، درست همانطور كه فيلمي را روي پرده مي بيني، ذهن را تماشا كني، بي تفاوت بماني،
مشاهده گر باشي بدون اينكه با آن هويت بگيري، ذهن به زودي ناپديد خواهد شد.
و ناپديد شدن ذهن همان بيرون آمدن تو از غار است. براي نخستين بار دنيايي را كه تو را احاطه كرده است مي بيني ، زيبايي آن را و سكوت عظيم آن را. و مي تواني وجود خودت را ببيني ، نور درخشان آن را، بركت و سعادت آن را خواهي ديد.
وقتي كه به سلوك مشرف شدم اين احساس بيشتر و بيشتر در من قوت گرفت كه
جهان هستي از من مراقبت خواهد كرد.
آيا جهان هستي مراقب تمامي زندگي من هست؟
و اگر هست، چگونه از وقتي كه با شما هستم آن را بيش از هميشه احساس مي كنم؟
جهان هستي از تمامي زندگي تو مراقبت مي كند، زيرا كه تو بخشي از آن هستي.
بودن با من، مراقبت بيشتر از تو را تامين نمي كند، فقط اين است كه تو بيشتر از آن هشيار شده اي، تو قبلاً ابداً از آن آگاه نبوده اي.
آن تغيير در آگاهي تو رخ داده است. چنين نيست كه جهان هستي شروع كرده باشد به مراقبت بيشتر از تو.
ولي اينك مي تواني آن را احساس كني و از آن آگاه باشي.
(صداي بلندي از اتاق ديگر به گوش مي رسد)
آيا كسي در طبقه بالا از عادت ماهانه رنج مي برد؟!................
چه اين را بداني و چه نداني، جهان هستي به مراقبت كردن تو ادامه مي دهد.
اگر اين را بداني احساس سپاسگزاري خواهي داشت. در سپاسگزاري تو، ديانتreligiousness تو وجود دارد. ولي آن مراقبت همان است. براي يك تيغه ي علف همانقدر است كه براي بزرگترين ستاره. ولي آن موجودات بيچاره از اين آگاه نيستند.
شما خوشبخت هستي: مي توانيد از آن آگاه باشيد.
هشياري موقعيتي تازه را در شما مي آفريند ، موقعيت سپاسگزاري.
و در نظر من، شكرگزاري تنها ديانتي است كه وجود دارد.
شما به مراقبه اي اشاره كرديد كه شامل يك ساعت به آينه خيره شدن است.
آيا ممكن است توضيحي بدهيد؟
بهتر است به آينه نگاه كني و نه به چشمان معشوقت ، زيرا در چشمان او مي تواني هويت بگيري. در آينه چنين امكاني وجود ندارد.
خيره شدن خوب نيست ، خسته كننده و با تنش است. پس يك نگاه نرم... و نه با يك چشم، بلكه با هردو چشم... يك نگاه بسيار نرم، بدون هيچ تنش، فقط بدون هيچ دليلي نگاه كردن.
در خيره شدن شايد از پلك زدن بازبايستي، ولي با نگاهي نرم مي تواني به پلك زدن
ادامه دهي، اشكالي ندارد.
تا حد ممكن آسوده بمان.
وقتي كه در مورد مخلصين صحبت كرديد، من عميقاً تحت تاثير واقع شدم، زيرا اين احساسي است كه من براي شما دارم: اخلاص. اگر بهاي رسيدن به اشراق دور بودن از حضور شما باشد، من با خوشحالي آن را رها مي كنم و به همين سرور و مركزيت داشتن، كه همين حالا از نگاه كردن به چشمان شما به دست مي آورم، راضي هستم.
بارها در طول سخنراني هاي شما اين اتفاق برايم رخ مي دهد: با نگاه كردن به شما، ناگهان زمان و حركت بازمي ايستند. و همراه با اين پديده، من شدت جرياني از انرژي ملموس عشق را احساس مي كنم كه با چنان شدتي وارد بدنم مي شود كه
چند بار واقعاً مرا به سمت عقب هل داده است.
من عاشق شما هستم و اميدوارم كه هرگز تا زنده هستيد مجبور نباشم شما را ترك كنم.
اين ها لحظه هاي اخلاصdevotion ، عشق، لحظه هاي اشراقenlightenment هستند ، فقط لمحاتي... گويي كه از دوردست ها قله ي كوه را در روشنايي مي بيني.
باوجودي كه هنوز خيلي دور هستي، اين همان قله اي است كه تو روزي بايد به آن وارد شوي.
تو نيازي نداري از من دور بشوي، بنابراين مسئله ي تضاد بين بامن بودن و جستن اشراق وجود ندارد. تو براي اشراق با من هستي، وگرنه منظوري از بامن بودن وجود ندارد. تنها هدف تو، داشتن اندك احساسي از آن تجربه ي بزرگ است، زيرا بدون اين احساس جزيي، واژه ي اشراق برايت خالي باقي مي ماند.
اين لحظات كوتاه واژه ي اشراق را برايت پر خواهند كرد، با يك يقين، با يك تضمين كه اين تنها يك واژه نيست، بلكه واقعيتي است كه بايد آن را دريافت، كه فقط با بودن در حضور مردي كه آن را يافته، مي تواني توسط آن واقعيت لمس شوي. زمان مي تواند بايستد، و براي يك لحظه به سطحي ديگري از هستي منتقل مي شوي، جايي كه
هم به نوعي وجود داري و هم ديگر وجود نداري ، و هردو در عين حال درست هستند.
اشراق امري فلسفي نيست، بسيار وجودينexistential است. چيزي است كه بايد زندگي شود، چيزي براي بودن است، چيزي تجربي است، چيزي است براي سهيم شدن است. چيزي تقريباً ملموس است.
با نگاه كردن به چشمان من، تو به سكوت خودت نگاه مي كني. چشمان تو نيز همان سكوت را دارند ، تو هرگز به آن اجازه نداده اي كه اتفاق بيفتد.
بودن در اخلاص ژرف، در ابتدا بسيار مايه ي تعجب است، زيرا براي مردم حتي احساس عشق داشتن نيز دشوار است، و اخلاص والاترين شكل عشق است... درست رايحه ي عصاره ي عشق است. اگر عشق آن گل باشد، آنوقت اخلاص فقط عطر آن گل است.
نمي تواني آن را در دست بگيري. مي تواني احساسش كني، مي تواني آن را ببويي،
مي تواني توسط آن احاطه شوي، مي تواني در آن غرقه شوي، ولي نمي تواني آن را در دست بگيري. چيزي مادي نيست.
اگر اين لحظه ها برايت رخ مي دهند، تو در راه درستي هستي. جايي براي رفتن نيست، نيازي به رفتن نداري. تو مكان شروع زيارت را يافته اي ، زيارت تازه آغاز گشته است. بايد از اين، احساس بركت يافتن كني.
وگرنه، مردم به سادگي در واژه ها، در نظريات، فلسفه ها، الهيات مختلف، مذاهب و انواع ژريمناستيك هاي ذهني سرگردان هستند و هيچكس به خودش زحمت درك اين نكته را نمي دهد كه واقعيت غايي فراسوي ذهن است.
مي تواني زندگاني هاي بسياري را به جست وجوهاي ذهني ادامه بدهي و هرگز چيزي جز واژگان توخالي نخواهي يافت. ذهن كويري است كه در آن هيچ چيز نمي رويد.
ولي اگر بتواني فقط قدري بالاتر از ذهن حركت كني، تمامي آسمان برايت گشوده
مي شود... قدري شهامت، و مي تواني پربگشايي.
بودن با مرشد فقط به اين معني است كه ببيني كسي بال هايش را گشوده است و در آسمان پرواز مي كند. و او تو را يادآوري مي كند ، نه با سخنانش، بلكه با خود وجودش ، كه همين براي تو نيز ممكن است، كه تو نيز بال داري، ولي آن را ازياد برده اي. نيازي نيست كه چيزي را به دست بياوري، فقط بايد چيزي را به ياد بياوري.
و اين لحظه ها، رفته رفته ، تو را وادار به يادآوري مي كنند.
آن يادآوري، رهايي از تمامي زنجيرهاست، آزادشدن از تمامي باورها، رهايي از انواع حماقت ها، خرافات.
و نه تنها "آزادي از" freedom from.... اين را به ياد بسپار : آزادي از خرافات خوب است، ولي كافي نيست.
آزادي از باورها خوب است، ولي كافي نيست. آزادي براي for حقيقت....... آزادي از باورها و آزادي براي حقيقت..... رهايي از خرافات و رهايي براي واقعيت.
وقتي كه آزادي با دو بال فرارسد ، از و براي ، تو به وطن بازمي گردي.
به نظربدبختي بزرگي مي آيد كه جهان هستي به زنان اين عادت ماهانه را داده است.
اين يكي از آن چيزهايي است كه مي داني كه مي آيد،
و تمام آن عواطف و چيزهاي جنون آميزي را كه به دنبال دارد با خود مي آورد.
و درعين حال مشكل ترين چيز اين است كه قادر باشي آن را مشاهده كني
و با آن هويت نيابي ، دست كم براي من چنين است.
همچنين خنده آور هم هست، زيرا به نظر مي رسد حتي مردان هم
وقتي ما در اين حالت هستيم، درگير آن مي شوند و با آن هويت مي گيرند!
چگونه مي توانيم چيزي را كه بخشي جدانشدني از بيولوژي ما است مشاهده كنيم؟
هنر مشاهده گريwatchfulness يكسان است: چه چيزي را بيرون از خودت تماشا كني يا چيزي را در درون بيولوژي خودت مشاهده كني ، اين نيز خارج از تو است.
مي دانم كه مشكل است، زيرا تو بيشتر با آن هويت گرفته اي، بسيار نزديك است. ولي مشكل، مشاهده گري نيست، مشكل در هويت گرفتن است. آن هويت گرفتن بايد گسسته شود.
وقتي كه احساس مي كني عادت ماهانه نزديك مي شود، سعي كن تماشا كني، سعي كن ببيني كه همراه با خودش چه چيزهايي را مي آورد ، خشم، افسردگي، نفرت، تمايلي براي جنگيدن، و ميلي براي اوقات تلخي كردن.
فقط تماشا كن ، و نه تنها تماشا كن، بلكه به مردي كه دوستش داري بگو، "اين چيزها در درون من بالا خواهد زد. من بهترين كوششم را مي كنم تا هشيار باشم، ولي اگر من هويت گرفتم، نيازي نيست كه تو درگيرش شوي، مي تواني فقط تماشا كني. تو بسيار دور از آن هستي و بيرون از آن قرار داري."
و مرد مي تواند درك كند كه زني كه در اين دوران قرار دارد دچار مشكل است.
او به محبت تو نياز دارد. و زن نيز بايد همين كار را بكند، زيرا كه شايد ندانيد، ولي مرد نيز عادت ماهانه ي خودش را دارد. چون عادت او تجلي جسماني ندارد، در طول قرن ها كسي متوجه نبوده كه مرد نيز دچار اين دوران مي شود.
مرد بايد هم كه چنين باشد، زيرا او و زن، هردو بخش هايي از يك تماميت كل هستند.
مرد نيز براي چهار يا پنج روز در ماه به سوراخي تاريك مي رود. دست كم، تو مي تواني تمام مسئوليت را متوجه عادت ماهانه ي خودت كني! مرد حتي چنين كاري هم نمي تواند بكند، زيرا عادت ماهانه ي او فقط عاطفي است ، او از همان عواطفي گذر مي كند كه تو گذر مي كني. و چون در مورد او تجلي جسماني وجود ندارد، هيچكس حتي در اين مورد فكر هم نكرده است. ولي اينك واقعيتي تثبيت شده است كه مرد نيز هر ماه از همان تغييرات عاطفي عبور مي كند كه تو در آن موقعيت قرار مي گيري. بنابراين او به هيچ وجه مزيتي ندارد و تو نسبت به او، دچار بدبختي خاصي نيستي.
مشكل وقتي برمي خيزد كه مردي را دوست داري و به مدت زياد با او زندگي مي كني و آهسته آهسته، آهنگ بدن هاي شما بسيار باهم هماهنگ مي شوند. بنابراين وقتي كه عادت ماهانه به تو دست مي دهد، او نيز دچار قاعدگي خودش مي شود. مشكل واقعي از اينجا برمي خيزد ،_ هردوي شما در آن سوراخ تاريك قرار داريد،
هردو افسرده هستيد، هردو غمگين هستيد، هردو پريشان هستيد. و شما مسئوليت اين را
به يكديگر نسبت مي دهيد.
بنابراين مرد نيز بايد دوران عادت ماهانه ي خودش را پيدا كند. و راه دريافتنش اين است كه فقط در دفتر خاطراتش بنويسد كه هر روز چه احساس و چه حالتي دارد. و در خواهي يافت كه يك دوران پنج روزه وجود دارد كه پيوسته در افسردگي هستي، حال بدي داري و آماده جنگيدن هستي. اگر دو سه ماه تماشا كني ، در دفترت يادداشت كني ،
به يك نتيجه گيري قطعي خواهي رسيد: اين همان پنج روز است.
به زنت اطلاع بده: "اين ها پنج روز من هستند!"
اگر اين پنج روز با دوران ماهانه ي زنت متفاوت باشند، خوب است و شانس آورده اي، زيرا مشكل فقط نصف خواهد بود. بنابراين مرد مي تواند تماشا كند كه زن چه وقت اوقات تلخي مي كند و كارهاي احمقانه انجام مي دهد. نيازي ندارد كه مشاركت كند، نيازي ندارد كه پاسخي بدهد، نبايد واكنش نشان دهد.
مرد بايد خونسرد باشد و اين فرصت را به زن بدهد تا ببيند كه او خونسرد است، يعني اينكه، "من هشيار هستم."
ولي اگر اين دو دوره باهم يكي باشند، آنوقت واقعاً فاجعه خواهد بود. ولي آنوقت نيز، هردو مي توانيد هشيار باشيد. تو نيز قادر هستي تا ببيني كه آن مرد در دوران قاعدگي خود قرار دارد و خوب نيست كه روي اين مرد بيچاره باري اضافي خالي كني، و او نيز مي تواند درك كند كه تو در حال رنج بردن هستي:
"خوب است كه بار خودم را نزد خودم نگه دارم."
فقط مشاهده گر باشيد.
به زودي يك امكان وجود خواهد داشت... در واقع اين مذاهب دنيا بوده اند كه مانع اين امكان بوده اند، وگرنه، دوران قاعدگي مي توانست ازبين برود ، و براي زنان آسان تر از مردان. اگر قرص ضدبارداري مصرف مي كني، شايد اين دوران ازبين برود. براي بيشتر زنان، قرص چيزي كامل است ، قاعدگي ازبين مي رود. بنابراين، آسيبي
نمي رسد، قرص مصرف كن. و همين چند روز پيش شنيدم كه براي مردان نيز قرصي را ساخته اند، پس او نيز مي تواند ازاين قرص ها مصرف كند.
ولي اين فقط موقعيت بيولوژي شما را تغيير خواهد داد.
نكته ي مهم تر اين است كه هشيار باشيد. اگر از اوضاع آگاه باشي و هويت پيدا نكني،
اين بسيار مهم تر است.
ولي آن قرص ها مي توانند درد جسماني تو را برطرف كنند و من كاملاً با آن موافق هستم. نيازي نيست كه بي جهت درد بكشي ، اگر بتواني درد را برطرف كني. بنابراين قرصي را پيدا كن و از رنج و دردهاي جسماني رها شو.
و مرد نيز بايد چنين كند، زيرا او نيز از همين دوران عبور مي كند. فقط نكته اين است كه مرد بيچاره ميليون ها سال است كه از اين واقعيت بي خبر است، زيرا اين دوران براي او همراه با عوارض جسمي نيست. ولي عوارض رواني وجود دارند و دقيقاً يكسان است.
پس نخست، پيدا كن كه چه وقت آن دوره فرا مي رسد.
و اگر آن قرص ها اينك در بازار وجود دارند، مردان نيز بايد از آن ها استفاده كنند.
و هشياربودن را مي توانيد به هزارويك نوع تمرين كني. نيازي نيست كه بي جهت
درد هاي جسماني را تحمل كني. آن قرص ها به يقين مي توانند دوران قاعدگي را متوقف كنند و همچنين مي توانند امكان باردارشدن را ازبين ببرند ،
كه خودش يك بركت است، زيرا دنيا به جمعيت بيشتر نيازي ندارد.
ولي درعين حال، هشياربودن را آزمايش كنيد.